3

اسی گفت: « می‌گن عاشق مرغابی‌هاست. جمعه‌ها، کله سحر می‌ره باغ وحش و نون می‌ریزه تو حوض مرغابی‌ها.»

عیدی سنگ تیزی برداشت و پای چپش را جلو آورد. بعد یک چشمش را بست و تا جایی که می‌توانست خم شد به طرف جلو. چند لحظه زل‌ زد به رودخانه و بعد مثل کسی که گیج برود سُر خورد و نزدیک بود با صورت بیفتد توی آب اما فوری برگشت عقب و با تمام زورش سنگ را پرتاب کرد. سنگ فقط دو بار روی آب قل خورد و بعد رفت ته رودخانه.

اسی گفت: « زکی! چی بود این؟»

گفتم: «رسول بده من هم نگاه کنم.» شیشه‌ سبز را از رسول گرفتم و از پشت آن زل‌ زدم به آب. رودخانه انگار آب سبزی بود که موج برمی‌داشت و می‌کوبید به سیل بند.

اسی سنگی برداشت و خم شد و بعد دستش را تا نزدیکی زمین پایین آورد. قبل از اینکه سنگ را پرتاب کند گفت: «یه نقشه دارم واسه‌ش.»

عیدی گفت: «م م م من نی نیستم.»

گفت: «چی نیستی، خره؟ من که هنوز چیزی نگفتم.» سنگ را پرتاب کرد و همه با هم شمردیم: «یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت.»

عیدی شیشه را از دستم گرفت و از پشت آن زل زد به اسی. گفت: «م من اَ اَ اَزش می‌ترسم. م من نیستم.»

رسول گفت: «حالا نقشت چی هست؟»

اسی رادیویی را که پدرش از کویت برایش آورده بود از جیب شلوارش درآورد و آن را روشن کرد. کسی داشت توی رادیو به عربی آواز می‌خواند. صداش آن‌قدر خش داشت که معلوم نبود کی است و چی دارد می‌خواند. گمانم ام‌کلثوم بود.

اسی گفت: « نمی‌دونم. هنوز نمی‌دونم.»
دیدگاه ها (۱)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

پارت 3

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

true love①⑥شش ماه بعدا/تشش ماه هست خبری از تهیونگ ندارم... ا...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط