هر کدومشون یه صدایی و نوایی داشتن.

هر کدومشون یه صدایی و نوایی داشتن.
حتی صدای کاریهاشون هم فرق داشت.
از پیج خیابون که میگذشتن و وارد کوچه میشدن، صدای آشنا با همون عبارات همیشگی رو بلند می‌کردن و همه اهالی کوچه رو از اومدنشون با خبر می‌کردن.
آآآی… کاسه بشقاااااابیه… بدو باباااا…!
‌
و دیگران هم به همین ترتیب… گاری پارچه فروش و طاقه‌های رنگارنگ پارچه (راستی پارچه ژُرژت چی بود انقدر اون زمان میشنیدیم!؟)،
گاری لباس فروش با لباس‌هایی که به سبک «کالکشن آف خورده‌های» فروشگاههای امروزی، همینجوری درهم ریخته بود کف گاریش و خانومای خریدار تند تند زیر و رو می‌کردن که یه خوشگل‌ترشو زودتر از بقیه پیدا کنن و بردارن،
گاری وسایل چوبی که انواع میز و چهارپایه رو روی گاریش داشت با یه عالم سازه چوبی دیگه، مثل روروئک چوبی که اون موقع‌ها برای بچه‌های نوپا می‌گرفتن که راه رفتن یاد بگیرن، گاری ظرف و ظروف آشپزخونه و انواع پلاستیک جات، ملامین، روی (روحی!)، لعابی و غیره
تو محل ما حتی یه گاری میومد کله‌پاچه و دل و قلوه خام می‌فروخت!

خلاصه که یهو وسطای روز با یه صدای بلند آشنا، کوچه حال و هواش عوض میشد و مردم به همین اتفاق ساده خوش بودن.
اون لحظه‌ای که مامان خریداشو تو خونه میاورد رو یادتونه؟ یادتون هست برا یه تیکه پارچه یا مثلا یه دست کارد میوه خوری دسته پلاستیکی چه ذوقی می‌کردیم؟😍🤩



💯
دیدگاه ها (۰)

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

لبخند قاتلپارت³⁹ویو سلیناز لحظه‌ای که از صحنه قتل برگشته بود...

پارت ۱۸:خب فکر کنم عاشقت شدم Will i fill i love you

پارت: 16 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم...

Destiny part 10

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

زیبای کوچک فریبکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط