مادربزرگ می گفت :

مادربزرگ می گفت :
جسم می میرد و روح می ماند ...
اما به گمانم مادربزرگ را چنین تجربه ای نبود
تجربه ای که ...
روح مرده است و جسم زنده
پا ها خسته اند و چشم ها خسته از گریستن
گلو را پر از فریادی بی صدا
و آسمان دلی - که در آن
ستاره ها مرده اند و خاموش
روز و شب را فقط تاریکی
و در جلوی ماه سفید خوش رنگش را
ابر هایی به تیرگی غم
و این است حکایت آن دل
که روزی زیبا ترین آسمان را در کنار
زیبا ترین ستاره داشت
ستاره ای به نام دخترک
اما با رفتن ستاره
دل همه را قهر گفت
دیدگاه ها (۱)

به نظرم پاییز دختریست با موهای گیس شده؛ که روی آن را با گل س...

«نامجون عزیز، تولدت مبارک.امروز در تقویم، روزی‌ست که خورشید ...

اوسی انیمه ای قراره بسازممم 😭✨البته رمان انیمس ولیخب😼✨بریم ب...

✦ اولین گناه ✦فصل پانزدهم: ردِ پایی که در تاریکی گم شدسیلی.د...

انسان متحیر در ستایش جزئیات این جهان هستی است..متحیر از ؛تفا...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

عمارت ریونتا رو اینجوری تصور کنید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط