در کودکی عاشق پنج شنبه ها بودم

در کودکی عاشق پنج شنبه ها بودم
پنج شنبه ها حس رهایی داشتم
بیخود و بی جهت شاد بودم
چند سالی است پنج شنبه ها را دوست ندارم
بغضی سرتا پای بدنم را احاطه میکند
دوست ندارم به خانه بیایم
یا به خانه کسی بروم
یک انتظار غریب تمام وجودم را پر میکند
انتظار آمدن مادر بزرگ
انتظار نوازش دستانش
چندبار لباس پوشیدم تا به خانه اش بروم
از گل فروشی چند شاخه گل رز و داودی خریدم
تا نیمه راه رفتم اما ناگهان مسیرم را تغییر دادم
نشانی خانه مادر بزرگ چند سالی است عوض شده
برایش گل های محبوبش را میبرم
کاش پنج شنبه ها زودتر تمام شود.

نصیر_ملکوتی
دیدگاه ها (۱)

وقتی کوچک بودم عادت داشتم قبل از خوابیدن موهای بافته مادرم ر...

زندگی بدون روزهای بد نمی شود, بدون روزهای اشک و درد و خشم و ...

آن سالها مایه ماکارونی مثل حالا انقدر سوسول نبود که . فلفل د...

یک روز از سرِ بی کاری ،به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند.ب...

« یوهووو بزن بریم!»پارت ۲ (بعد از سالیان سال💔😔☺️)(لطفاً بری...

𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕فردا ساعت ۵:۳۰ صبح:با صدای آل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط