I can be myself with him
I can be myself with him
Part¹⁶
[ویو نیلسو]
سوار ماشین شدم..تهیونگ هم نشست و رانندگی میکرد..یکی از انگشتاش روی دستم بود..فقط برای اینکه احساس بدی نداشته باشم
رسیدیم به خونش..دوباره!
کفشامو در اوردم و دمپایی پوشیدم
تهیونگ رفت توی اتاقش
انیا داشت با خدمتکارای اونجا میخندید..مستقیم رفتم و روی مبل نشستم..خسته بودم و واقعا به قرصام نیاز داشتم..خدارو شکر آورده بودم
بعد از خوردنش..تصمیم گرفتم برم پیش تهیونگ
نگران بودم..انگار میدونستم کار کیه،ولی یادم نمیومد
در اتاقش رو زدم..با صدای بمی گفت:
+بیا تو
وارد شدم..داشت با تلفن حرف میزد..وقتی منو دید،نگاهش نرم شد:
+اگه میتونی لباس دانشگاهشو بیار..قطع میکنم
تلفنشو قطع کرد
+چیشده؟
-خواستم بیام پیشت..مشکلیه؟
با لحن لجباز و شیطونی گفتم..خندهای کرد..اخه مردک غول به چی میخنده؟
+شب اینجا میخوابی؟
-فکر نکنم..شاید برم یه هتل یا...
+پس بزار یه جور دیگه بگم..شب اینجا میخوابی!
اروم زدم روی پیشونیش..بعد هم خودمو روی تختش رها کردم..اوفففف دیوونهام میکنه
تیشرتشو از توی کشو درآورد و بهم داد..تشکر کردم و رفت بیرون
لباسمو عوض کردم و موهامو بافتم..روی تخت نشستم
همون موقع در رو زد..بعدش اومد تو..کنارم نشست..منم ناخداگاه سرمو روی پاهاش گذاشتم
سرمو نوازش میکرد..انقدر خوابم میومد که دیگه هیچی نفهمیدم و خوابم برد...
[ویو تهیونگ]
صدای نفس های منظمش به گوشم خورد..اروم سرشو روی بالشت گذاشتم و پتو رو روش کشیدم..همون موقع صدای در اومد..رفتم پایین..پسرا با یه پاکت،روی مبل نشسته بودن
پاکت رو ازشون گرفتم..لباسای نیلسو بودن
ازشون تشکر کردم..کمی درمورد این اتفاق مسخره حرف زدیم.. کار کی میتونه باشه؟ این سوال مدام توی ذهنم تکرار میشد
پسرا گفتن امشب پیش ما میمونن..اتاقشونو نشونشون دادم و خودم رفتم توی اتاقم
کنار نیلسو با فاصله ی مناسبی خوابیدم تا دوباره اون اتفاق نیفته..هروقت بهش فکر میکنم خندم میگیره:)
(فلش بک،شب مهمونی اول سال)
نیلسو روی تختم خواب بود..کنارش خوابیدم
صبح که بلند شدم،دیدم محکم بغلم کرده..اروم موهای روی صورتش رو کنار زدم..یهو چشماشو باز کرد
جیغ بلندی از ترس کشید و روی تخت نشست..دستشو روی قلبش گذاشت و نفس نفس زد
خنده ای کردم..نامجون سریع اومد توی اتاق..بعد از اینکه جریانو براش تعریف کردم..اونم خندید
(پایان فلش بک)
*ادامه دارد...
Part¹⁶
[ویو نیلسو]
سوار ماشین شدم..تهیونگ هم نشست و رانندگی میکرد..یکی از انگشتاش روی دستم بود..فقط برای اینکه احساس بدی نداشته باشم
رسیدیم به خونش..دوباره!
کفشامو در اوردم و دمپایی پوشیدم
تهیونگ رفت توی اتاقش
انیا داشت با خدمتکارای اونجا میخندید..مستقیم رفتم و روی مبل نشستم..خسته بودم و واقعا به قرصام نیاز داشتم..خدارو شکر آورده بودم
بعد از خوردنش..تصمیم گرفتم برم پیش تهیونگ
نگران بودم..انگار میدونستم کار کیه،ولی یادم نمیومد
در اتاقش رو زدم..با صدای بمی گفت:
+بیا تو
وارد شدم..داشت با تلفن حرف میزد..وقتی منو دید،نگاهش نرم شد:
+اگه میتونی لباس دانشگاهشو بیار..قطع میکنم
تلفنشو قطع کرد
+چیشده؟
-خواستم بیام پیشت..مشکلیه؟
با لحن لجباز و شیطونی گفتم..خندهای کرد..اخه مردک غول به چی میخنده؟
+شب اینجا میخوابی؟
-فکر نکنم..شاید برم یه هتل یا...
+پس بزار یه جور دیگه بگم..شب اینجا میخوابی!
اروم زدم روی پیشونیش..بعد هم خودمو روی تختش رها کردم..اوفففف دیوونهام میکنه
تیشرتشو از توی کشو درآورد و بهم داد..تشکر کردم و رفت بیرون
لباسمو عوض کردم و موهامو بافتم..روی تخت نشستم
همون موقع در رو زد..بعدش اومد تو..کنارم نشست..منم ناخداگاه سرمو روی پاهاش گذاشتم
سرمو نوازش میکرد..انقدر خوابم میومد که دیگه هیچی نفهمیدم و خوابم برد...
[ویو تهیونگ]
صدای نفس های منظمش به گوشم خورد..اروم سرشو روی بالشت گذاشتم و پتو رو روش کشیدم..همون موقع صدای در اومد..رفتم پایین..پسرا با یه پاکت،روی مبل نشسته بودن
پاکت رو ازشون گرفتم..لباسای نیلسو بودن
ازشون تشکر کردم..کمی درمورد این اتفاق مسخره حرف زدیم.. کار کی میتونه باشه؟ این سوال مدام توی ذهنم تکرار میشد
پسرا گفتن امشب پیش ما میمونن..اتاقشونو نشونشون دادم و خودم رفتم توی اتاقم
کنار نیلسو با فاصله ی مناسبی خوابیدم تا دوباره اون اتفاق نیفته..هروقت بهش فکر میکنم خندم میگیره:)
(فلش بک،شب مهمونی اول سال)
نیلسو روی تختم خواب بود..کنارش خوابیدم
صبح که بلند شدم،دیدم محکم بغلم کرده..اروم موهای روی صورتش رو کنار زدم..یهو چشماشو باز کرد
جیغ بلندی از ترس کشید و روی تخت نشست..دستشو روی قلبش گذاشت و نفس نفس زد
خنده ای کردم..نامجون سریع اومد توی اتاق..بعد از اینکه جریانو براش تعریف کردم..اونم خندید
(پایان فلش بک)
*ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط