داستان «کیکی که قرار نبود پرواز کنه»

داستان «کیکی که قرار نبود پرواز کنه»

جنی تصمیم گرفت برای تولد جیسو یه کیک خونهپز درست کنه. ولی چون خودش تو آشپزی دستش مثل پا بود، از جیسو خواست که بیاد کمکش کنه. جیسو هم با غرور گفت: «من که توی فیلما کلی آشپزی دیدم، کار سختی نیست!»

روز موعود. جنی گفت: «بیا یه کیک سادهی وانیلی درست کنیم.» جیسو اما گفت: «نه! کیک تولد من باید حماسی باشه! بریم سراغ کیکِ سهطبقه با خامهی رنگی و آبنباتِ روش!»

شروع کردن. جنی آرد رو الک میکرد که جیسو گفت: «بذار من این کارو بکنم، تخصصمه!» الک رو گرفت، ولی یهو عطسهاش گرفت و یه ابرِ سفید از آرد پاشید دقیقاً توی صورتِ جنی! جنی شد یه آدمبرفیِ زنده!

جنی گفت: «جیسو...» جیسو با جدیت گفت: «این یه تکنیکِ جدیدِ آشپزیه به اسم «روشِ مهآلود»!»

بعد نوبت به تخممرغها رسید. جیسو گفت: «من تو فیلم دیدم که با یه دست تخممرغ رو میشکنن!» یه تخممرغ برداشت، به لبهی کاسه زد، ولی تخممرغ نه تو کاسه ریخت، نه روی تخته، بلکه درست رفت توی جیبِ پیشبندِ جنی! دومی رو زد، رفت توی موهای جیسو! سومی رو که زد، پوستش کامل تو کاسه افتاد، ولی زردهاش مثل یه موشک پرید و چسبید به سقف!

جنی گفت: «بیا خودم انجامش بدم...» ولی وقتی خواست شکر رو بریزه، جیسو گفت: «صبر کن! شکرِ قهوهای بهتره!» و یه مشت شکر قهوهای ریخت توی خمیر که نه تنها شیرینش نکرد، بلکه خمیر رو کرد یه گلِ قهوهایِ چسبناک!

بعد از کلی زحمت، کیک رو گذاشتن تو فر. جیسو گفت: «حالا بریم تلویزیون ببینیم، من تایمر رو تنظیم میکنم!» ولی تایمر رو به جای ۴۰ دقیقه، ۴۰ ثانیه زد!

۴۰ ثانیه بعد، زنگِ فر به صدا دراومد. جنی گفت: «چی شد؟!» فر رو باز کردن، کیک هنوز خام بود! جیسو گفت: «حیف که اینقدر زود درش آوردیم... بذار ۴۰ دقیقه دیگه!» اینبار اما تایمر رو اشتباهی ۴۰ ساعت زد!

جنی و جیسو رفتن تو اتاق خوابیدن (چون خسته شده بودن)، و بعد از ۳ ساعت یه بوی سوختگی اومد! دویدن سمت آشپزخونه، فر رو باز کردن، کیک نه فقط سوخته بود، بلکه به یه زغالِ سیاهِ سفت تبدیل شده بود که مثل یه سنگِ آتشفشانی بود!

جیسو با ناامیدی گفت: «خب... بیا روش خامه بمالیم شاید درست شه!»

شروع کردن به خامهمالی روی اون زغالِ سیاه. ولی خامه خیلی شل بود و با هر حرکت، کیک زیرِ دستشون میچرخید و خامه میپاشید به دیوار و کابینت. ناگهان کیک از وسط ترک خورد، خامهها ریخت، و جیسو که خواست کیک رو بگیره، پاش روی خامهی ریخته لیز خورد و با صورت افتاد توی کیک!

با صورتش که رفت توی اون خمیرِ سوخته، یه عینکِ خامهای روش شکل گرفت. جنی با دیدن این صحنه، چنان خندید که از روی صندلی افتاد پایین و قاشق چوبی رو هم شکست!

جیسو بلند شد، یه تیکه از اون کیکِ سوخته رو برداشت، گاز زد و با صورتی پر از خامه گفت:

«جنی... بهت قول میدم، این کیک اگه سقف خونه رو نسوزونه، حداقل خاطرهش تا ابد تو دلم میمونه!»

همین موقع، سگِ همسایه که بوی سوختگی رو حس کرده بود، از پنجرهی آشپزخونه پرید تو، کیکِ باقیمونده رو قاپید و با یه حرکتِ هنرمندانه از درِ عقب فرار کرد!

جنی که از خنده رودهبر شده بود، گفت: «جیسو، حتی سگ هم کیکِ تو رو نخواست!»
جیسو جواب داد: «باشه، ولی حداقل سگِ همسایه امروز یه تولدِ بهیادموندنی داشت!
دیدگاه ها (۰)

داستان «ساحلی که موجاش خنده داشت»جنی و جیسو تصمیم گرفتن برن ...

داستان «روزِ معلمی که سینمایی شد»جنی و جیسو معلمهای یه مدرسه...

داستان «مسابقهی دوچرخههایی که یادشون رفت ترمز دارن»جنی و جیس...

داستان «پروازِ بدبیاری»جنی و جیسو قرار بود برن تعطیلات تابست...

. #باقلوا_بهشتی تا حالا خوردین؟🫠هم خیلی شیک و مدرن و جذابه و...

چیز کیک لاته

——کیک کدو حلوایی / Pumpkin Cake / رسپی👇🏼.مواد لازم برای کیک:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط