پارت : 1
پارت : 1
لحظه ی دیدار با تو
در خواستی پارت : 1
یک روز سخت دیگر برای ا.ت شروع شده بود
ساعت 6 بیدار میشد و به ورزش میرفت ساعت 9 هم میرفت سرکار
این شده بود زندگی ا.ت
و خب بعضی از روز ها ام با جونگ وو میرفت بیرون و واقعا در آن روز ها خوشحال میشد
یک روز جونگ وو به ا.ت زنگ زد و
جونگ وو : سلام پرنسس ناز من
ا.ت : سلام جناب (خنده)
جونگ وو : خانم خوشگله شب میای باهم بریم بیرون
ا.ت : اره حتما بریم من ساعت 7 میرم خونه آماده میشم تو ساعت 7 و نیم بیا دنبال من
جونگ وو : شما فقط دستور بده
ا.ت : مزه نریز دیگه بسته من برم
جونگ وو : برو مراقب خودت باش خانم
ا.ت : چشم آقا خدافظ
و بعد ا.ت تلفن را قطع کرد و به سراغ کار هایش رفت
ساعت تقریبا 7 بود ا.ت به دفتر مدیریت رفت و
(پارک رئیس ا.ت هست )
ا.ت : سلام رئیس پارک
پارک : سلام ، کارت امروز چطور بود
ا.ت : خب امروز تقریبا مشتری اندازه بودن و خب زیاد خسته نشدم ، من میتونم برم؟
پارک : اوم اره چون همیشه تا دیر وقت میمونی و کار میکنی برو اشکال نداره
ا.ت : خیلی ممنونم رئیس پارک خداحافظ
پارک زیر لب خدافظی گفت
ا.ت با خوشحالی از در رفت بیرون و از رستوران خارج و سوار ماشینش شد و به طرف خونه رفت
به خونه رسید و ماشین را پارک کرد و رفت داخل
ا.ت : وای امروز قراره خیلی خوب باشه
ا.ت دنبال لباس میگشت
ولی نمیدوست که چی بپوشه و یا اینکه قراره کجا برن پس به جونگ وو زنگ زد
بعد از خوردن چند بوق جواب داد و ا.ت این صدارا شنید
جونگ وو : عشقم بزار ببینم کیه (آروم ، خمار)
صدا خیلی کم بود ا.ت فکر کرد که خیالاتی شده
ا.ت : الو سلام جونگ وو
جونگ وو : سلام بله
ا.ت : میگم که کجا میریم ؟ چون نمیدونم چی بپوشم
جونگ وو : یا میریم پارک یا میریم کافه
ا.ت : اوم باشه خدافظ
و بعد بدون اینکه جونگ وو حرفی بزند تلفن را قطع کرد
این اولین باری بود که جونگ وو اینطوری رفتار میکرد جونگ وو همیشه ا.ت را با لقب های ناز صدا میزد ولی الان ….
ا.ت شروع با گشتن بین لباس هایش کرد تا یک لباس مناسب پیدا کند
ا.ت : اره همینه ، همین عالیه
اون یک لباس قرمز با دامن بود
ا.ت رفت سمت کیف هایش تا یک کیف خوب که با این لباس ها جور در بیاید پیدا کند
و بالاخره یک کیف که همرنگ لباس هایش بود
ا.ت لباس هایش را پوشید ولی احساس میکرد که خیلی ساده است پس
گوشواره هایش را برداشت و انداخت
ا.ت : اوم حالا بهتر شد
لحظه ی دیدار با تو
در خواستی پارت : 1
یک روز سخت دیگر برای ا.ت شروع شده بود
ساعت 6 بیدار میشد و به ورزش میرفت ساعت 9 هم میرفت سرکار
این شده بود زندگی ا.ت
و خب بعضی از روز ها ام با جونگ وو میرفت بیرون و واقعا در آن روز ها خوشحال میشد
یک روز جونگ وو به ا.ت زنگ زد و
جونگ وو : سلام پرنسس ناز من
ا.ت : سلام جناب (خنده)
جونگ وو : خانم خوشگله شب میای باهم بریم بیرون
ا.ت : اره حتما بریم من ساعت 7 میرم خونه آماده میشم تو ساعت 7 و نیم بیا دنبال من
جونگ وو : شما فقط دستور بده
ا.ت : مزه نریز دیگه بسته من برم
جونگ وو : برو مراقب خودت باش خانم
ا.ت : چشم آقا خدافظ
و بعد ا.ت تلفن را قطع کرد و به سراغ کار هایش رفت
ساعت تقریبا 7 بود ا.ت به دفتر مدیریت رفت و
(پارک رئیس ا.ت هست )
ا.ت : سلام رئیس پارک
پارک : سلام ، کارت امروز چطور بود
ا.ت : خب امروز تقریبا مشتری اندازه بودن و خب زیاد خسته نشدم ، من میتونم برم؟
پارک : اوم اره چون همیشه تا دیر وقت میمونی و کار میکنی برو اشکال نداره
ا.ت : خیلی ممنونم رئیس پارک خداحافظ
پارک زیر لب خدافظی گفت
ا.ت با خوشحالی از در رفت بیرون و از رستوران خارج و سوار ماشینش شد و به طرف خونه رفت
به خونه رسید و ماشین را پارک کرد و رفت داخل
ا.ت : وای امروز قراره خیلی خوب باشه
ا.ت دنبال لباس میگشت
ولی نمیدوست که چی بپوشه و یا اینکه قراره کجا برن پس به جونگ وو زنگ زد
بعد از خوردن چند بوق جواب داد و ا.ت این صدارا شنید
جونگ وو : عشقم بزار ببینم کیه (آروم ، خمار)
صدا خیلی کم بود ا.ت فکر کرد که خیالاتی شده
ا.ت : الو سلام جونگ وو
جونگ وو : سلام بله
ا.ت : میگم که کجا میریم ؟ چون نمیدونم چی بپوشم
جونگ وو : یا میریم پارک یا میریم کافه
ا.ت : اوم باشه خدافظ
و بعد بدون اینکه جونگ وو حرفی بزند تلفن را قطع کرد
این اولین باری بود که جونگ وو اینطوری رفتار میکرد جونگ وو همیشه ا.ت را با لقب های ناز صدا میزد ولی الان ….
ا.ت شروع با گشتن بین لباس هایش کرد تا یک لباس مناسب پیدا کند
ا.ت : اره همینه ، همین عالیه
اون یک لباس قرمز با دامن بود
ا.ت رفت سمت کیف هایش تا یک کیف خوب که با این لباس ها جور در بیاید پیدا کند
و بالاخره یک کیف که همرنگ لباس هایش بود
ا.ت لباس هایش را پوشید ولی احساس میکرد که خیلی ساده است پس
گوشواره هایش را برداشت و انداخت
ا.ت : اوم حالا بهتر شد
- ۳.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط