My professor
My professor
Chapter:2
Part:79
تهیونگ روی زانوهاش افتاد ... نفس نفس زد ... با چشم تار و درست تو نقطه ی مرگ آلود مغزش زمزمه کرد:
تهیونگ: یا خدا ... يا مسيح ... عاه ....
جونگ کوک تهیونگو نگاه نکرد... فقط گردنش رو آروم بی صدا به سر دختر چسبوند
مثل کسی که میخواد زمانو به عقب برگردونه ... تهیونگ به سختی گفت:
تهیونگ:زنده است ؟
جئون با صدایی که لرزش توش بیشتر از کلمات بود گفت:
جونگکوک :بگو یه بالگرد بفرستن ...صدمه دیده ...
.......
" کمیسر نامجون ! ... اوضاع اینجا افتضاحه به نیروی بیشتری نیاز داریم ..... كميسر ؟؟؟!! "
صدای بی سیم بلند بود و لحن سوکجین پر از هول و اضطراب، وحتى التماس.
اما نامجون هیچ واکنشی نشون نمیداد.
مثل کسی که درد و فشار داره توی فکش جمع میشه
چهره اش بی حس بود و بی حرکت ... اما به حدى عصبانی بود که حتی نمیتونست حرف بزنه ... فقط ایستاده بود ... مثل مجسمه ای که هر لحظه ممكنه ترک برداره
اطرافش آشفته تر از هر صحنه ی جنایتی که دیده بود.
اوضاع به حدى وخیم بود که تمام پلیسا و کارشناسا با فریاد صحبت میکردن
هر چند ثانیه یک بار یه نفر فریاد میزد:
"یه جسد دیگه اینجاست کمک میخوام "
جسدهای سوخته هویت های گمشده بوی تعفن که هر لحظه غلیظ تر میشد...
نامجون دندونا شو رو هم سابید و بی سیم رو تو مشتش فشار داد
"از نامجون به مرکز "
"به گوشم کمیسر."
"تلفات فراتر از حد تصوره ... ما به پشتیبانی فوری تجهیزات پاکسازی و گروه تشخیص هویت بیشتری نیاز داریم. تکرار میکنم اینجا دیگه یه صحنه ی عادی نیست"
"دریافت شد."
"منطقه به زودی قرنطینه میشه."
نامجون بی سیم رو پایان داد.
انگشتاش هنوز از شدت انقباض سفید بود. دستاشو پشت کمرش گره زد.
در تلاش بود ظاهر حرفه ایش رو حفظ بکنه ... پلیس بودن یعنی دیدن هر جنایتی و خونسرد موندن، اما ...!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:79
تهیونگ روی زانوهاش افتاد ... نفس نفس زد ... با چشم تار و درست تو نقطه ی مرگ آلود مغزش زمزمه کرد:
تهیونگ: یا خدا ... يا مسيح ... عاه ....
جونگ کوک تهیونگو نگاه نکرد... فقط گردنش رو آروم بی صدا به سر دختر چسبوند
مثل کسی که میخواد زمانو به عقب برگردونه ... تهیونگ به سختی گفت:
تهیونگ:زنده است ؟
جئون با صدایی که لرزش توش بیشتر از کلمات بود گفت:
جونگکوک :بگو یه بالگرد بفرستن ...صدمه دیده ...
.......
" کمیسر نامجون ! ... اوضاع اینجا افتضاحه به نیروی بیشتری نیاز داریم ..... كميسر ؟؟؟!! "
صدای بی سیم بلند بود و لحن سوکجین پر از هول و اضطراب، وحتى التماس.
اما نامجون هیچ واکنشی نشون نمیداد.
مثل کسی که درد و فشار داره توی فکش جمع میشه
چهره اش بی حس بود و بی حرکت ... اما به حدى عصبانی بود که حتی نمیتونست حرف بزنه ... فقط ایستاده بود ... مثل مجسمه ای که هر لحظه ممكنه ترک برداره
اطرافش آشفته تر از هر صحنه ی جنایتی که دیده بود.
اوضاع به حدى وخیم بود که تمام پلیسا و کارشناسا با فریاد صحبت میکردن
هر چند ثانیه یک بار یه نفر فریاد میزد:
"یه جسد دیگه اینجاست کمک میخوام "
جسدهای سوخته هویت های گمشده بوی تعفن که هر لحظه غلیظ تر میشد...
نامجون دندونا شو رو هم سابید و بی سیم رو تو مشتش فشار داد
"از نامجون به مرکز "
"به گوشم کمیسر."
"تلفات فراتر از حد تصوره ... ما به پشتیبانی فوری تجهیزات پاکسازی و گروه تشخیص هویت بیشتری نیاز داریم. تکرار میکنم اینجا دیگه یه صحنه ی عادی نیست"
"دریافت شد."
"منطقه به زودی قرنطینه میشه."
نامجون بی سیم رو پایان داد.
انگشتاش هنوز از شدت انقباض سفید بود. دستاشو پشت کمرش گره زد.
در تلاش بود ظاهر حرفه ایش رو حفظ بکنه ... پلیس بودن یعنی دیدن هر جنایتی و خونسرد موندن، اما ...!
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
- ۳.۷k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط