۲۲

خودم را توی آینه برانداز میکنم . لباسی کرم رنگ و آستین کوتاه پوشیده بودم ، به همراه شلواری سفید رنگ .
نفس عمیقی میکشم . خوب به نظر میرسیدم . خب من الان به عنوان نامزد کیم تهیونگ هستم ؟ لبخندی میزنم .
موهایم را آزاد روی شانه هایت میریزم . الان دیگه باید از راه می‌رسید . عطر مورد علاقم رو به لباسم زدم . با زنگ خوردن موبایلم متوجه اومدنش شدم ‌ .
از خونه خارج میشوم . واو ! ماشین فوق العاده زیبا ، گرون قیمت و مدل بالا داشت . اون بیشتر وقتها با راننده می‌رفت .
البته اون پسر نخست وزیر بود ، معلومه ماشین مدل بالایی داره . هیچوقت فکر نمی‌کردم روزی نقش نامزد پسر نخست وزیر رو بازی کنم و یا حتی به خونه اش دعوت شوم .
شاید سرنوشت که میگفتند همین بود . اتفاقات غیر قابل پیش بینی ای که خودمان در ساخته شدنشان نقش داریم ؟!.
سوار ماشین میشوم ‌ .
سلام .
خیره نگاهم میکند و لبخندی میزند .
- سلام خوشگل بانو !.
از اسمی که با آن خطابم میکند ، خنده ام میگیرد .
°°°
دست در دست هم وارد عمارت میشوم . تظاهر به چیزی که نیستم برام آسون بود !. تمام عمارت با رنگ های طلای و سفید پوشیده شده بود . حتی در بعضی از قسمت های خانه ورق طلا به کار رفته بود !.
نخست وزیر روی مبل چرمی مشکی رنگی نشسته بود . برای احترام خم میشویم .
- سلام پدر .
سلام پدر جان
با کمی مکث به طرف ما برمیگردد . لبخندی پهن و ناشایستی میزند .
£ سلام .
روی مبل رو به رویش می‌نشینیم .
ممنونم از دعوتتون .
£ خواهش میکنم عزیزم .
***
از فرط خستگی خمیازه ای میکشم . چقدر پدرم سوال های عجیب و غریبی میپرسید !. تقریبا از آمدنمون ۱ ساعت گذشته بود ؛ و در تمام مدت زیبای من ساکت بود .
£خب دیگه ، بریم شام بخوریم .
نفس عمیقی میکشم و از سر جایم بلند میشوم . بالاخره !.
***
احساس اضافی بودن میکردم . بر روی یکی از صندلی ها می‌نشینم . دور از تهیونگ و پدرش .
آدم های زیادی داشتند تو عمارت کار میکردند . احتمالا مستخدم هم هستند . با حس بیرون کشیده شدن صندلیم به بالا نگاه میکنم . سرش را نزدیک گوشم میکند .
- ببخشید اگه یکم ناراحت شدی ، میای پیشم بشینی ؟
چه با ادب و نزاکت !
از سر جایم بلند میشوم و میروم کنارش می‌نشینم . میز پر از غذا های رنگارنگ و عجیب بود که حتی بعضی از آنها را در عمرم ندیده بودم . کمی از غذای اصلی درون بشقابم میریزم . طعمش خوب بود .
- عزیزم ؟ چیزی نیاز نداری ؟
صدایش بم بود . لبخند فیکی میزنم .
نه ، ممنون


۱۱۰ تایی شدیمممم 🥳 توی یک روز چقدر خانوادمون داره بزرگ میشه !😭🥺💜
مرسی از حمایتاتون ، لایک و کامنت یادتون نره قشنگام 💜✨🤍
دیدگاه ها (۱۰)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁴هیچکس نمی‌تواند برای همیشه زندگی کند، اما چیز...

پرنسس ناخواسته

پرنسس ناخواسته

سناریو جونگکوک

ازدواج اجباری

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁹باید همه‌ی این فکرها رو برای چند ساعت...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹ویو میکا_____ساعت نزدیک...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁸﴿ویو راوی﴾ماشین بعد از حدود بیست دقیقه...

چند پارتی پارت ۱عمارتِ جونگ‌کوک همیشه بویِ سردِ باروت و بویِ...

p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط