قسمت هفتم: دنیای بزرگ

قسمت هفتم: دنیای بزرگ



رفتم هتل ... اما زمان زیادی نمی تونستم اونجا بمونم ... و مهمتر از همه ... دیگه نمی تونستم روی کمک مالی خانواده ام حساب کنم ... برای همین خیلی زود یه کار پاره وقت پیدا کردم ...

پیدا کردن کار توی یه شهر 300 هزارنفری صنعتی-دانشگاهی کار سختی نبود ... یه اتاق کوچیک هم کرایه کردم ... و یه روز که پدرم نبود، رفتم وسایلم رو بیارم ...


مادرم با اشک بهم نگاه می کرد ... رفتم جلو و صورتش رو بوسیدم ...
- شاید من دینم رو عوض کردم اما خدای محمد و مسیح یکیه ... من هم هنوز دختر کوچیک شمام ... و تا ابد هم دخترتون می مونم ...



مادرم محکم بغلم کرد ...
- تو دختر نازپرورده چطور می خوای از پس زندگیت بربیای و تنها زندگی کنی؟ ...

محکم مادرم رو توی بغلم فشردم ...
- مادر، چقدر به خدا ایمان داری؟ ...
- چی میگی آنیتا؟ ...
- چقدر خدا رو باور داری؟ ... آیا قدرت خدا از شما و پدرم کمتره؟ ...


خودش رو از بغلم بیرون کشید ... با چشم های متحیر و مبهوت بهم نگاه می کرد ...
- مطمئن باش مادر ... خدای محمد، خدای مسیح و خدایی که مرده ها رو زنده می کرد ... همون خدا از من مراقبت می کنه و من به تقدیر و خواست اون راضیم ...


از اونجا که رفتم بغض خودم هم ترکید ... مادرم راست می گفت ... من، دختر نازپرورده ای بودم که هرگز سختی نکشیده بودم ... اما حالا، دنیای بزرگی مقابل من بود ... دنیایی با همه خطرات و ناشناخته هاش ...
دیدگاه ها (۱)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:71 میخواستم همه چیزو ول کنم و...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

my neighbour's friend:part7ویو یونگی:وقتی خواستم به اون جنده...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

Pat:1اسم : عاشق چشماش شدم ا.ت . صبح که از خواب بیدار شدم دید...

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت شانزدهم: آرامشِ ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط