A Love Transcending Centuries

A Love Transcending Centuries

Part 7

کتابخونه‌ی قصر، از اون کتابخونه‌ای که من توی پاریس کار می‌کردم، خیلی بزرگ‌تر و باشکوه‌تر بود. سقفش خیلی بلند بود با نقاشی‌هایی از آسمون و فرشته‌ها. قفسه‌های چوبیِ تیره تا سقف می‌رفتن و پر از کتاب‌هایی با جلدهای چرمی و طلایی بودن. بویِ کاغذِ قدیمی و چوبِ گردو همه جا رو پر کرده بود.

تهیونگ پشتِ یه میزِ بزرگ نشسته بود. چند تا کتاب جلوش بود و داشت توشون نگاه می‌کرد. وقتی صدایِ قدم‌هایِ من رو شنید، سرش رو بلند کرد.

نگاهش به لباسِ جدیدم افتاد. یه مکثِ کوتاه کرد، بعد گفت: «بهت میاد.»

این جمله رو انقدر راحت گفت که من موندم چطور جواب بدم. فقط گفتم: «ممنون...»

واسه‌م صندلی رو عقب کشید. نشستم. تهیونگ: «دیشب تا صبح بیدار بودم و به حرفات فکر می‌کردم.»

اَتَش: «و به چی رسیدی؟»

تهیونگ: «به این که یا تو دیوونه‌ای، یا راست می‌گی. و چون به نظر نمیای دیوونه باشی... پس حرفت رو باور می‌کنم.»

یخم کرد. یعنی چی؟ باور می‌کنه؟ اینقدر راحت؟

اَتَش: «منتظر بودم بگی داری شوخی می‌کنم یا منو می‌فرستی پیشِ یه دکترِ اعصاب!»

خندید. تهیونگ: «اگه یه روزِ دیگه بود، شاید همین کار رو می‌کردم. ولی...»

مکث کرد. انگار داشت فکر می‌کرد چقدر باید به من بگه.

اَتَش: «ولی چی؟»

تهیونگ: «اون کتابی که گفتی... جلدِ زرشکی... مالِ مادرم بود.»

چشمام گرد شد. اَتَش: «مالِ مادرت؟»

تهیونگ: «آره. مادرم کرِه‌ای بود. پدرم، شاهزاده‌یِ فرانسوی. اون کتاب رو از کرِه آورده بود. یه کتابِ جادویی... طبقِ افسانه‌ها.»

با تعجب نگاهش می‌کردم. تهیونگ ادامه داد: «می‌گن هرکس کتاب رو باز کنه، به جایی می‌ره که قلبش اونجا رو می‌خواد. ولی فقط یه بار. و هیچ‌کس نمی‌دونه چطور برمی‌گرده.»

دستِ من یهو عرق کرد. یعنی من با یه کتابِ جادویی اومدم اینجا؟ و حالا نمی‌دونم چطور برگردم؟

اَتَش: «پس... من نمی‌تونم برگردم؟»

تهیونگ: «نمی‌دونم. مادرم قبل از اینکه بمیره، گفت که کتاب خودش راهِ برگشت رو نشون می‌ده. ولی باید کسی باشه که کتاب رو بخونه. و اون کتاب، فقط به زبانِ کرِه‌ایِ قدیم نوشته شده.»

اَتَش: «پس تو می‌تونی بخونیش؟»

تهیونگ: «نه. مادرم کرِه‌ای بود، ولی من فرانسوی بزرگ شدم. کرِه‌ای رو بلدم، ولی اون خطِ قدیم رو نه.»

ادامه دارد..

بعد از مدتی اومدم و ادامه فیک رو براتون گذاشتم حمایت یادتون نره🎀
دیدگاه ها (۱)

اخی بچم گناه داشت 😭💔

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.43(روایت از زبان ا.ت)بع...

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دوم p.19 (روایت از زبان ا.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط