از ترس تا اعتماد
از ترس تا اعتماد
part: 5
زمستان از راه رسید
باران جای خودش را به سرما داد و عمارت در سکوتی نرم فرو رفت
یک شب، برق رفت و همهجا در تاریکی فرو رفت
ا.ت که از تاریکی میترسید، ناخودآگاه روی مبل جمع شد
جیمین شمعی روشن کرد و کنار او نشست، نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور
سکوت طولانی شد
بعد ا.ت آهسته گفت:
_ چرا منو آوردی اینجا؟ واقعاً چرا؟
جیمین به شعلهی شمع نگاه کرد و گفت:
_ چون وقتی برای اولین بار دیدمت، فکر کردم تو یکی از اون آدمهایی نیستی که باید توی اون خونه بمونی. چشمهات... انگار داد میزدن که کمک میخوان
ا.ت بغضش را قورت داد.
_ ولی کمک گرفتن به این شکل، نجات نیست
جیمین سرش را پایین انداخت.
_ میدونم
این صداقت، ا.ت را غافلگیر کرد
نه دفاع کرد، نه توجیه. فقط گفت: میدانم.
همان شب، برای اولین بار، ا.ت با صدایی آرامتر از همیشه گفت:
_ من از بابام متنفرم. نه فقط چون منو تنها گذاشت... چون باعث شد فکر کنم هیچکس واقعاً نمیتونه دوستم داشته باشه
جیمین به او نگاه کرد
در چشمهایش چیزی شکست
و همان لحظه فهمید عشق، گاهی از دلِ جراحتهای مشترک متولد میشود
از آن شب به بعد، گفتوگوهایشان بیشتر شد
در سکوتِ شب، روی مبلِ کنار شومینه، دربارهی کتابها حرف میزدند، دربارهی کودکی، دربارهی آرزوها
و هر بار، یک لایه از یخِ دل ا.ت آب میشد.
part: 5
زمستان از راه رسید
باران جای خودش را به سرما داد و عمارت در سکوتی نرم فرو رفت
یک شب، برق رفت و همهجا در تاریکی فرو رفت
ا.ت که از تاریکی میترسید، ناخودآگاه روی مبل جمع شد
جیمین شمعی روشن کرد و کنار او نشست، نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور
سکوت طولانی شد
بعد ا.ت آهسته گفت:
_ چرا منو آوردی اینجا؟ واقعاً چرا؟
جیمین به شعلهی شمع نگاه کرد و گفت:
_ چون وقتی برای اولین بار دیدمت، فکر کردم تو یکی از اون آدمهایی نیستی که باید توی اون خونه بمونی. چشمهات... انگار داد میزدن که کمک میخوان
ا.ت بغضش را قورت داد.
_ ولی کمک گرفتن به این شکل، نجات نیست
جیمین سرش را پایین انداخت.
_ میدونم
این صداقت، ا.ت را غافلگیر کرد
نه دفاع کرد، نه توجیه. فقط گفت: میدانم.
همان شب، برای اولین بار، ا.ت با صدایی آرامتر از همیشه گفت:
_ من از بابام متنفرم. نه فقط چون منو تنها گذاشت... چون باعث شد فکر کنم هیچکس واقعاً نمیتونه دوستم داشته باشه
جیمین به او نگاه کرد
در چشمهایش چیزی شکست
و همان لحظه فهمید عشق، گاهی از دلِ جراحتهای مشترک متولد میشود
از آن شب به بعد، گفتوگوهایشان بیشتر شد
در سکوتِ شب، روی مبلِ کنار شومینه، دربارهی کتابها حرف میزدند، دربارهی کودکی، دربارهی آرزوها
و هر بار، یک لایه از یخِ دل ا.ت آب میشد.
- ۲۱۷
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط