پارت 39 رمان عشق ابدی ***صبح ساعت 8 بیدار شدم و سعید رو ه
پارت 39 رمان عشق ابدی ***صبح ساعت 8 بیدار شدم و سعید رو هم بیدار کردم.صبحانه رو خوردیم و سعید رفت تا آماده بشه.یه قرآن و یه کاسه آب که توش گل رز پرپر کرده بودم گذاشتم توی سینی و رفتم جلوی در.سعید هم اومد و مشغول پوشیدن کفشاش شد و منم نگاش میکردم.پوشیدن کفشاش که تموم شد اومد جلو و محکم بغلم کرد و گفت _مراقب خودت و جوجه باش خانومی._تو هم مواظب خودت باش قربونت برم.رسیدی ارومیه خبر بده._چمدونش رو برداشت و سوار ماشین شد و رفت.منم پشت سرش آب ریختم و رفتم توی خونه.بغض کردم .دستمو کشیدم رو شکمم و گفتم _خونه بدون بابا خیلی سوت و کوره مگه نه مامانی؟البته عیبی نداره زودی میاد .یه قطره اشک از چشمم چکید .تا عصر توی خونه بودم و ساعت 6 و نیم بود که از خونه رفتم بیرون.چیزایی که برای خونه لازم بود رو گرفتم و بعدش توی مرکز خریدا و مغازه های لباس بچه چرخیدم .ساعت 9 بود که یه تاکسی گرفتم و راه افتادم به سمت خونه.تاکسی سر کوچه نگه داشت و پولش رو حساب کردم و رفتم توی کوچه .داشتم میرفتم که یهو یه ماشین اومد و جلوم نگه داشت .دو تا پسر از و یه زن پیاده شدن و هجوم آوردن به سمتم.جیغ کشیدم که پسره چاقوش رو دراورد و گفت _دهنتو ببند وگرنه با همین چاقو میکشمت .خفه شو و به حرف خانوم گوش بده. اون زن اومد جلو و چون کوچه تاریک بود چراغ قوه ی گوشیش رو روشن کرد و گرفت تو صورتم.واای خدا آرمیتا بود.دختر عمه ی سعید._هه چیه؟ترسیدی؟الان دیگه سعید نیست که ازت دفاع کنه.حالا تو تنهایی و ما سه نفر هر بلایی بخوایم سرت میاریم.شنیدم حامله ای .بچه هم که پسره .تو فک کردی من دیگه ول کردم و رفتم؟نخیر من وایستادم تا یه جای مناسب حسابت رو برسم.حالا هم داغ این بچه رو به دلت میزارم . با صدای بلند گفتم_دهنتو ببند دختره ی روانی.سعید تورو نخواست و برای همینه که داری میسوزی .آره داری میترکی از حسودی.محکم زد توی گوشم و از دماغم خون اومد.خواستم سرمو بیارم بالا که گفت _نه صبر کن هنوز ضربه ی نهایی من مونده و لگد زد زیر شکمم.یه درد عمیق توی دلم پیچید و اشکام روی گونه هام می ریختن._حالا دیگه بچه ای نداری لیلی خانوم.داغش به دلت میمونه.با این کاری که کردم دیگه فک نکنم بتونی بچه دار بشی.هه.رو کرد به پسرا و گفت _ببرین و هرکاری میخواین باهاش بکنین.امشب رو ماله شماست .حسابی حالشو ببرین. آرمیتا رفت و دو تا پسرا اومدن سمتم .یکیشون دستمو گرفت .با اینکه خیلی درد داشتم و نمیتونستم از خودم دفاع کنم ولی دستشو گاز گرفتم که فریادش رفت هوا.دوتایی بهم نزدیک تر شدن.یکیشون گفت _ای جاان چه تیکه ای داره نصیبمون میشه احسان._اره عجب چیزیه._بیا بریم که امشب کلی کار داریم خانوم خوشگله . فقط اشک میریختم و زیر لب خدا رو صدا میزدم .اومد دستمو بگیره و اون یکی هم میخواست دستشو بزاره روی شکمم که یهو یه نفر با فریاد گفت _داری چه غلطی میکنی کثافت . واای خدا صدای محمد بود.یه نگاهی به ته کوچه انداختم. فقط محمد نبود و امیر هم همراهش بود.دو نفری اومدن سمت ما و اون دو تا پسرا . یکی از اون پسرا پوزخند زد و گفت _به تو چه اسکل؟محمد اومد جلو و یقه ی یکی از اون پسرا رو که اسمش احسان بود گرفت و گفت _ از مادر زاده نشده کسی که بخواد به ناموس من تعرض کنه .امیر یقه ی اون پسره ی دیگه رو گرفت و گفت _زنده نمیزاریم کسی رو که بخواد به ناموس مون حتی یه نگاه چپ بکنه. و دوتایی افتادن به جون اون پسرا اینقدر از محمد و امیر کتک خورده بودن که به زور بلند شدن .دوتاییشون سریع سوار ماشین شدن و رفتن.محمد اومد سمت من و گریه میکرد.با صدای گرفته گفتم._ محمد؟ تو اینجا چیکار میکنی؟._اومدیم با امیر بهت سر بزنیم که اینجوری شد.این کثافتا کی بودن لیلی ؟_از طرف آرمیتا بودن.امیر با حرص دستشو کوبید به دیوار و گفت _میدونستم آخرش میاد سراغت دختره ی هرزه.بغضم ترکید و گفتم_محمد ؟_جانم ._محمد بچه ام._بچه چی لیلی؟_ .آرمیتا لگد زد زیر شکمم .فک کنم از دستش دادم محمد.اومد جلو و در حالی که صورتش از اشک خیس شده بود بغلم کرد و گفت _هیسس .آروم باش لیلی .آروم باش مرگ محمد گریه نکن.میدونم خیلی سخته ولی الان جونت از همه چیز مهم تره.داشتم می لرزیدم که امیر خم شد و کت خودشو انداخت روی شونه هام._ امیر برو ماشین رو بیار توی کوچه تا بریم بیمارستان ._باشه باشه.امیر رفت و ماشین رو آورد . محمد هم شالم رو برام درست کرد و کمکم کرد تا سوار بشم.سوار شدیم و به سرعت راه افتادیم._امیر آروم تر برو تصادف میکنی ماشینت داغون میشه._این حرفا چیه لیلی فدای سرت. محمد گوشیش رو درآورد و یه شماره گرفت.چند دقیقه بعد صدای آرمیتا توی گوشیش پیچید._ بله بفرمایین._ بله و زهرمار.خوب گوش کن ببین چی میگم هرزه ی خیابونی.فک نکن که این کارایی که امشب با ناموس ما کردی بی جواب میمونه .نخیر از این خبرا نیست .من ح
- ۱۳.۶k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط