I can be myself with him
I can be myself with him
Part²¹
به سمت دستشویی رفتم و صورتمو اب زدم..برخورد اب یخ با صورتم یه حس آزادی بهم میداد..احساس میکردم همه ی اتفاقات بد تموم شدن
در همین حال،صدای شلیک اومد..سریع کتم رو پوشیدم و اسلحه ام رو برداشتم
اقای چوی با یه اسلحه وایساده بود و به جاهای نامعلوم شلیک میکرد
اسلحه اش رو درست روبه قلبم گرفت..البته میدونم که اخرش به شونم میزنه!
اسلحه ام رو روی مغزش گرفتم:
+دلیل این کارتون چیه؟
پسرا از اتاقشون اومدن بیرون
اقایچوی:یکم دلار کمتر بهم دادی..میفهمی یک دلار یعنی چی؟
از توی جیبم یه دلار دراوردم..با قدم های آهسته نزدیکش شدم و بهش پول رو دادم
همون لحظه ای که حواسم نبود مستقیم توی شونم گلولهاشو خالی کرد
روی زمین افتادم..دستمو روی جای گلوله گذاشتم
با پوزخند مسخره نگاهم میکرد:
اقایچوی: فکر کردی برای یک دلاره؟تو همیشه ازم بهتر بودی..حالا...
همون لحظه بود..جونگکوک کنترلشو از دست داد
تیر رو توی مغز اقای چوی خالی کرد
رفت سمتش و فقط بهش مشت میزد..با خنده گفتم:
+هی کوک..من اینجا زخمیم..ولش کن اونو
جونگکوک:اومدم..بدویید بریم بیمارستان
بادیگارد های اون پیرمرد هم از ترس جلو نیومدن
با کمک جونگکوک بلند شدم و به سمت ماشین حرکت کردیم
جیمین همراهمون اومد و به بقیه گفت که بمونن
جونگکوک با سرعت نور ماشین رو میروند
رسیدیم بیمارستان..با عربده به پرستارا میگفت که بیان
به بخش جراحی رفتم
بی حسی زدن و گلوله رو در اوردن..بعدش باند پیچیدن و گفتن یکم اینجا بمونم
یه سری دارو برای دردش بهم دادن
یک ساعت گذشته بود..جیمین کارهای ترخیصم رو انجام داد و رفتیم هتل
وارد اتاقم شدم..به جونگکوک و جیمین گفتم پیشم بمونن
+پسرا کجان؟
جیمین:اتاق شکنجه!
+اوووو..چه زود(خنده*)
جونگکوک:الان حالت خوبه داداش؟
+عالیممم...اخخ
یهو دستم درد گرفت..جونگکوک خندهای کرد و قرصم رو همراه با یه لیوان بهم داد...
[ویو نیلسو]
صبح از خواب بیدار شدم..دیشب برای خودم یه خونه پیدا کرده بودم و امروز میرفتم اونجا..تصمیم گرفتم روزم رو خوب شروع کنم!
ساعت ۵صبح بود پس وقت زیادی داشتم
دست و صورتمو شستم و یه روتین پوستی انجام دادم
لباس فرمت رو پوشیدم و کفشامو پا کردم
کفمو برداشتم و...
*ادامه دارد...
Part²¹
به سمت دستشویی رفتم و صورتمو اب زدم..برخورد اب یخ با صورتم یه حس آزادی بهم میداد..احساس میکردم همه ی اتفاقات بد تموم شدن
در همین حال،صدای شلیک اومد..سریع کتم رو پوشیدم و اسلحه ام رو برداشتم
اقای چوی با یه اسلحه وایساده بود و به جاهای نامعلوم شلیک میکرد
اسلحه اش رو درست روبه قلبم گرفت..البته میدونم که اخرش به شونم میزنه!
اسلحه ام رو روی مغزش گرفتم:
+دلیل این کارتون چیه؟
پسرا از اتاقشون اومدن بیرون
اقایچوی:یکم دلار کمتر بهم دادی..میفهمی یک دلار یعنی چی؟
از توی جیبم یه دلار دراوردم..با قدم های آهسته نزدیکش شدم و بهش پول رو دادم
همون لحظه ای که حواسم نبود مستقیم توی شونم گلولهاشو خالی کرد
روی زمین افتادم..دستمو روی جای گلوله گذاشتم
با پوزخند مسخره نگاهم میکرد:
اقایچوی: فکر کردی برای یک دلاره؟تو همیشه ازم بهتر بودی..حالا...
همون لحظه بود..جونگکوک کنترلشو از دست داد
تیر رو توی مغز اقای چوی خالی کرد
رفت سمتش و فقط بهش مشت میزد..با خنده گفتم:
+هی کوک..من اینجا زخمیم..ولش کن اونو
جونگکوک:اومدم..بدویید بریم بیمارستان
بادیگارد های اون پیرمرد هم از ترس جلو نیومدن
با کمک جونگکوک بلند شدم و به سمت ماشین حرکت کردیم
جیمین همراهمون اومد و به بقیه گفت که بمونن
جونگکوک با سرعت نور ماشین رو میروند
رسیدیم بیمارستان..با عربده به پرستارا میگفت که بیان
به بخش جراحی رفتم
بی حسی زدن و گلوله رو در اوردن..بعدش باند پیچیدن و گفتن یکم اینجا بمونم
یه سری دارو برای دردش بهم دادن
یک ساعت گذشته بود..جیمین کارهای ترخیصم رو انجام داد و رفتیم هتل
وارد اتاقم شدم..به جونگکوک و جیمین گفتم پیشم بمونن
+پسرا کجان؟
جیمین:اتاق شکنجه!
+اوووو..چه زود(خنده*)
جونگکوک:الان حالت خوبه داداش؟
+عالیممم...اخخ
یهو دستم درد گرفت..جونگکوک خندهای کرد و قرصم رو همراه با یه لیوان بهم داد...
[ویو نیلسو]
صبح از خواب بیدار شدم..دیشب برای خودم یه خونه پیدا کرده بودم و امروز میرفتم اونجا..تصمیم گرفتم روزم رو خوب شروع کنم!
ساعت ۵صبح بود پس وقت زیادی داشتم
دست و صورتمو شستم و یه روتین پوستی انجام دادم
لباس فرمت رو پوشیدم و کفشامو پا کردم
کفمو برداشتم و...
*ادامه دارد...
- ۲۷۳
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط