really love
really love
part²⁰
ماجرا رو از سیر تاپیاز براش تعریف کردم....
دوسال گذشته..الان ۲۹ سالمه..دلم برای جونگکوک خیلی تنگ شده..تمام پسرا بهجز جونگکوک و جیمین اومدن
امروز قراره جونگکوک و جیمین برگردن ولی به خاطر شایعه ها من نمیتونستم برم..یه میکاپ خیلی کم کردم و یه تاپ شلوارک پوشیدم
با باز شدن در توسط جیمین و وارد شدنش منتظر جونگکوک موندم..جیمین وارد شد و بعد از کلی سلام و اینا نوبت جونگکوک شد اما نیومد
جیمین:راستی کوک رفت خونه ی خودش(خنده)
یه ثانیه شکه شدم ولی نشون ندادم..چرا نیومده؟
پسرا تا ساعتای ۱۲ شب از پادگان تعریف میکردن و همینطور درمورد آلبومشون اما اونقدر وارد جزئیات نمیشدن
-من دیگه برم توی اتاقم(خنده)
رفتم بالا و شماره ی جونگکوک رو گرفتم
+الو
-سلام
+ لیلی خوبی؟چه خبر؟
-مرسی خوبم..چرا نیومدی؟
+خب کار داشتم
-اها..خدافظ
بدون اینکه منتظر حرفش بمونم قطع کردم
پشت میز آرایشم نشستم و صورتمو پاک کردم و با خودم زمزمه میکردم
-اون بعد دوسال اومده حالا کار داره؟من عاشق اونم اما اون...
پوزخند صدا داری زدم
روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد
با آلارم بیصاحاب بیدار شدم..رفتم لباس پوشیدم و به سمت سالن تمرین حرکت کردم
شب کنسرت داشتم اونم تنها کنسرتم از این اهنگ بود،یعنی اهنگ سوپرایزی بود..ظرفیت کنسرت ۹۰هزار نفر بود و توی ۴۰ دقیقه sold out شد!
بعد ۲ساعت تمرین بالاخره تموم شد..
به سمت خونه رفتم و وارد شدم..دخترا خوشحال به نظر میومدن..
لیسا:یااااا لیلی ماهم میایم کنسترتت..یعنی من و کل بچه ها(ذوق)
-لیسا این که خیلی خوبه(خنده)
خیلی خوشحال شدم ولی فکر میکنم داره یه چیزی رو ازم مخفی میکنه
بعد عوض کردن لباسام رفتم پایین و نهار خوردیم
-جونگکوک نمیاد؟
تهیونگ:نه(پوزخند)
بعد نهار قرار شد با دخترا بریم خرید
لباس پوشیدیم و اماده ی رفتن شدیم
رزی یه لباس تقریبا کوتاه پوشیده بود..موقع خداحافظی تهیونگ رزی رو صدا کرد تا بره پیشش
---------------------------------
ادامه دارد...
میدوستمتون💍🎀
part²⁰
ماجرا رو از سیر تاپیاز براش تعریف کردم....
دوسال گذشته..الان ۲۹ سالمه..دلم برای جونگکوک خیلی تنگ شده..تمام پسرا بهجز جونگکوک و جیمین اومدن
امروز قراره جونگکوک و جیمین برگردن ولی به خاطر شایعه ها من نمیتونستم برم..یه میکاپ خیلی کم کردم و یه تاپ شلوارک پوشیدم
با باز شدن در توسط جیمین و وارد شدنش منتظر جونگکوک موندم..جیمین وارد شد و بعد از کلی سلام و اینا نوبت جونگکوک شد اما نیومد
جیمین:راستی کوک رفت خونه ی خودش(خنده)
یه ثانیه شکه شدم ولی نشون ندادم..چرا نیومده؟
پسرا تا ساعتای ۱۲ شب از پادگان تعریف میکردن و همینطور درمورد آلبومشون اما اونقدر وارد جزئیات نمیشدن
-من دیگه برم توی اتاقم(خنده)
رفتم بالا و شماره ی جونگکوک رو گرفتم
+الو
-سلام
+ لیلی خوبی؟چه خبر؟
-مرسی خوبم..چرا نیومدی؟
+خب کار داشتم
-اها..خدافظ
بدون اینکه منتظر حرفش بمونم قطع کردم
پشت میز آرایشم نشستم و صورتمو پاک کردم و با خودم زمزمه میکردم
-اون بعد دوسال اومده حالا کار داره؟من عاشق اونم اما اون...
پوزخند صدا داری زدم
روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد
با آلارم بیصاحاب بیدار شدم..رفتم لباس پوشیدم و به سمت سالن تمرین حرکت کردم
شب کنسرت داشتم اونم تنها کنسرتم از این اهنگ بود،یعنی اهنگ سوپرایزی بود..ظرفیت کنسرت ۹۰هزار نفر بود و توی ۴۰ دقیقه sold out شد!
بعد ۲ساعت تمرین بالاخره تموم شد..
به سمت خونه رفتم و وارد شدم..دخترا خوشحال به نظر میومدن..
لیسا:یااااا لیلی ماهم میایم کنسترتت..یعنی من و کل بچه ها(ذوق)
-لیسا این که خیلی خوبه(خنده)
خیلی خوشحال شدم ولی فکر میکنم داره یه چیزی رو ازم مخفی میکنه
بعد عوض کردن لباسام رفتم پایین و نهار خوردیم
-جونگکوک نمیاد؟
تهیونگ:نه(پوزخند)
بعد نهار قرار شد با دخترا بریم خرید
لباس پوشیدیم و اماده ی رفتن شدیم
رزی یه لباس تقریبا کوتاه پوشیده بود..موقع خداحافظی تهیونگ رزی رو صدا کرد تا بره پیشش
---------------------------------
ادامه دارد...
میدوستمتون💍🎀
- ۲۳۶
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط