part 𝟓𝟐
part 𝟓𝟐
جونگکوک:واقعا راجب من همچین فکری میکنی؟بهم شک داری؟
ا.ت: با کارات هرکسی بود شک میکرد
جونگکوک: ا.ت باور کن چیزی که فکر میکنی نیست
ا.ت: پس چیه؟ چرا بهم نمیگی؟ چرا کاراتو ازم مخفی میکنی؟
جونگکوک: ا.ت من هفته ی دیگه میرم، چون کارمه، هیچ خیانتی هم درکار نیست
ا.ت: چطوری بهت اعتماد کنم؟ اصلا نمیشه نری؟
جونگکوک: باید برم ولی میتونم دیرتر برم
ا.ت: خب چه فایده ای داره همون زودتر برو
یه بوـsـه روی لـbـام زد و گفت...
جونگکوک: فکر نکن خیلی خوشحالم وقتی که میرم، دوری از تو برام یه شکنجست
ا.ت:فعلا که ۳ ماه این شکنجه رو تحمل کردی بقیشم میتونی
بعدش رفتم توی اتاقم
صبر کن
بورام کجاست ؟
رفتم پایین
ا.ت: جونگکوک بورام کجاست؟
جونگکوک: توی اتاق من خوابیده
نفس راحتی کشیدم و برگشتم بالا
دوش گرفتم،موهاموخشک کردم، یه لباس راحتی هم پوشیدم و روی تختم نشستم که در باز شد
جونگکوک: بیا پایین غذا امادست
ا.ت: باشه الان میام
بعدش اومد کنارم نشست و گفت...
جونگکوک: ا.ت قبول کن کسی که الان باید ناراحت باشه منم نه تو، تو دو دستی تمام مدارکمو بهش دادی
ا.ت: اصلا تو و یونگی مگه دوست نبودین؟ چرا باید اون مدارکتو بدزده؟
جونگکوک: خب.... دعوامون شد، ولی نخواستم بهت بگم
ا.ت: فردا نوبت بیمارستان دارم
جونگکوک: برای چی؟
ا.ت: دوست داری جنسیت بچتو بدونی؟
جونگکوک: اووو یادم نبوددد
یه بوـsـه روی لـbـام زد
جونگکوک: میشه منو ببخشی پرنسسم؟
سرمو بالا پایین کردم
ا.ت: اوهوم
بغلم کرد و گفت....
جونگکوک: بیا بریم
از اتاق رفتیم بیرون و من رفتم سمت اتاق جونگکوک
ا.ت: خوشگلم، بیدار شو دیگه شب خوابت نمیبره هااا
بورام: فقط پنج دقیقه بزار بخوابم(کیوت)
ا.ت: بعدش میام بیدارت میکنماا
خیلی ناز و کیوت خوابیده بود
رفتم داخل و نشستم روی صندلی
بعد از ۱۰ مین دوباره بورام رو صدا کردم
ا.ت: بورام پاشو دیگه، بیا بریم غذا بخوریم بعدش باهم بازی کنیم
بورام: پوفففف باشه
بعدش بلند شد
صورتشو شستم و رفتیم پایین ونشستم روی صندلی
ا.ت: چرا انقدر دیر داریم ناهار میخوریم؟
جونگکوک: چون گفتم تا وقتی که تو نیومدی غذا درست نکنن
لبخندی زدم و شروع کردم به غذا خوردن
بعد از چند مین بلند شدم و روی مبل نشستم
یه کتاب روی میز بود
برش داشتم و مشغول خوندنش شدم
بعد چند مین جونگکوک اومد پیشم نشست
جونگکوک: چی میخونی؟
ا.ت: این کتابه اینجا بود، خیلی داستان قشنگی داره
سرمو روی سینه ی جونگکوک گذاشتم و دوباره شروع کردم به خوندن کتاب
ادامه توی کامنتا.....
جونگکوک:واقعا راجب من همچین فکری میکنی؟بهم شک داری؟
ا.ت: با کارات هرکسی بود شک میکرد
جونگکوک: ا.ت باور کن چیزی که فکر میکنی نیست
ا.ت: پس چیه؟ چرا بهم نمیگی؟ چرا کاراتو ازم مخفی میکنی؟
جونگکوک: ا.ت من هفته ی دیگه میرم، چون کارمه، هیچ خیانتی هم درکار نیست
ا.ت: چطوری بهت اعتماد کنم؟ اصلا نمیشه نری؟
جونگکوک: باید برم ولی میتونم دیرتر برم
ا.ت: خب چه فایده ای داره همون زودتر برو
یه بوـsـه روی لـbـام زد و گفت...
جونگکوک: فکر نکن خیلی خوشحالم وقتی که میرم، دوری از تو برام یه شکنجست
ا.ت:فعلا که ۳ ماه این شکنجه رو تحمل کردی بقیشم میتونی
بعدش رفتم توی اتاقم
صبر کن
بورام کجاست ؟
رفتم پایین
ا.ت: جونگکوک بورام کجاست؟
جونگکوک: توی اتاق من خوابیده
نفس راحتی کشیدم و برگشتم بالا
دوش گرفتم،موهاموخشک کردم، یه لباس راحتی هم پوشیدم و روی تختم نشستم که در باز شد
جونگکوک: بیا پایین غذا امادست
ا.ت: باشه الان میام
بعدش اومد کنارم نشست و گفت...
جونگکوک: ا.ت قبول کن کسی که الان باید ناراحت باشه منم نه تو، تو دو دستی تمام مدارکمو بهش دادی
ا.ت: اصلا تو و یونگی مگه دوست نبودین؟ چرا باید اون مدارکتو بدزده؟
جونگکوک: خب.... دعوامون شد، ولی نخواستم بهت بگم
ا.ت: فردا نوبت بیمارستان دارم
جونگکوک: برای چی؟
ا.ت: دوست داری جنسیت بچتو بدونی؟
جونگکوک: اووو یادم نبوددد
یه بوـsـه روی لـbـام زد
جونگکوک: میشه منو ببخشی پرنسسم؟
سرمو بالا پایین کردم
ا.ت: اوهوم
بغلم کرد و گفت....
جونگکوک: بیا بریم
از اتاق رفتیم بیرون و من رفتم سمت اتاق جونگکوک
ا.ت: خوشگلم، بیدار شو دیگه شب خوابت نمیبره هااا
بورام: فقط پنج دقیقه بزار بخوابم(کیوت)
ا.ت: بعدش میام بیدارت میکنماا
خیلی ناز و کیوت خوابیده بود
رفتم داخل و نشستم روی صندلی
بعد از ۱۰ مین دوباره بورام رو صدا کردم
ا.ت: بورام پاشو دیگه، بیا بریم غذا بخوریم بعدش باهم بازی کنیم
بورام: پوفففف باشه
بعدش بلند شد
صورتشو شستم و رفتیم پایین ونشستم روی صندلی
ا.ت: چرا انقدر دیر داریم ناهار میخوریم؟
جونگکوک: چون گفتم تا وقتی که تو نیومدی غذا درست نکنن
لبخندی زدم و شروع کردم به غذا خوردن
بعد از چند مین بلند شدم و روی مبل نشستم
یه کتاب روی میز بود
برش داشتم و مشغول خوندنش شدم
بعد چند مین جونگکوک اومد پیشم نشست
جونگکوک: چی میخونی؟
ا.ت: این کتابه اینجا بود، خیلی داستان قشنگی داره
سرمو روی سینه ی جونگکوک گذاشتم و دوباره شروع کردم به خوندن کتاب
ادامه توی کامنتا.....
- ۹.۴k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط