نم نم باران شعاع چشم تارم را گرفت

نم نم باران شعاع ِچشم تارم را گرفت
چشم وا کردم، غمت دارو ندارم را گرفت

اشکهای بی قرارم رود ِشورِغصه شد
سیل غم آمد همه ایل و تبارم را گرفت

هر چه کردم تا فراموشت کنم اما نشد
خاطرات هرشبت صبر و قرارم را گرفت

آمدم گرمای اغوش تو آرامم کند
سردی ِلبخندهایت ، روزگارم را گرفت

خواستم باتو بِرویَم بازهم مانند گل
فصل زرد رفتنت شوقِ بهارم را گرفت

معتبر بودم به یُمنِ این غرور شیشه ای
سنگ ِ سنگینِ نگاهت اعتبارم را گرفت
دیدگاه ها (۶)

بوســه ڪـــردمبرلب مستت دلم دیوانــه شد ازغـم چشمــان مستت خ...

آرزو داشتم این بار، به تو تکیه کنمپیشِ من باشی و بر شانه ی ت...

من تو را دوستت دارم بفهم پس مشو ارباب آزارم بفهم من تو ‌را ...

تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شدتا که دیدم روی خندانت،نمی...

نم نم باران شعاع ِچشـــــم تارم را گرفت چشم وا کردم، غمت دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط