pr18
pr18
رفتم جلو و دوباره گفتم هی تو منو فراموش نکردی که ها؟ ((بعد با خنده گفت))مگه اینکه یکی مثل تهیونگ ذهنتو دست کاری کرده باشه .
جکسون گفت هه مگه میشه جین رو بشناسیو فراموشش کنی من حافظمم از دست بدم تو رو فراموش نمیکنم رفیق !
همو محکم بغل کردیم جکسون از چشماش داشت اشک میومد
گفتم هی هی تو دیگه مردی نباید گریه کنی!
گفت هه مرد کجا بود من از اون بچه ی ۱۴ ساله ای که میشناختی الان بچه ترم نمیدونی چقدر نیاز دارم یکی منو بفهمه نمیدونی چقدر نیاز دارم مثل اون قدیما مثل بابام بغلت کنم گریه کنم !!!
گفتم هی هیچوقت اینو نگو میدونی که من بهتر از هر کی اینو میدونم من بیشتر از تو
میدونم بچهo((*^▽^*))o
خندید و به پنجره نگاه کرد و گفت جین ، چرا اومدی؟ میدونی اگه بکشمت خیلی به سودمه چرا اومدی؟؟
دیگه نمیدونستم چی بگم نمیتونستم بهش بگم اومدم خواهر زادش رو ببرم برای اینکه گردنشو قطع کنیم !
گفتم جونگ کوک مسموم شده و خب امممممم پاد زهر تو کاخ توعه! ^_^
گفت چی؟؟ یه لحظه مکث کرد و دوباره گفت ینی پادزهر رو من دارم؟ حالا چرا اصلا باید بهت بدمش؟ اصلا پادزهر چیه ؟کیه ؟کجاست؟
گفتم خب خواهرز....پرید وسط حرفم گفت خواهرم ؟ پادزهر خواهمرمه؟؟ کوک میخواد چیکارش کنه؟؟ میخواد یه بچه ازش بیاره اینطوری حالش خوب میشه؟؟؟
گفتم هوی مواظب حرف زدنت باش گفتم خواهرز
دوباره پرید وسط حرفم گفت خواهرزادم ؟؟ کمی فکر کرد و گفت اومم خب راستش اون اصلا برام مهم نیس هر کاری میخوای باهاش بکن<( ̄︶ ̄)>
گفتم ینی خواهرزادت اصلا برات مهم نیست؟؟؟!!
گفت نه چرا باید باشه ؟ اون پسر الکس ریباکه اون پسر حتی اگه من بچه نداشته باشم هیچوقت نمیتونه وارث این شغل یا مقام باشه اون حتی اگه این مقام رو بگیره هیچ کس ازش پیروی نمیکنه بعدشم پسر دست راستم به چه دردم میخوره ؟!؟((اونا تو کار خانوادگی شون خیلی بیرحم و با قانون های زیادی هستن ))
اون ریباک تهش بتونه دست چپ اربابش بشه کسی که بتونه قدرت کامل منو به ارث ببره باید یه شان (( جکسون شان اونا نام خانوادگی شون شان هس ))باشه من از خدامه که جانشینم یه جئون باشه تا یه ریباک
گفتم اوهوی گفتم مسموم شده دو سه روزه بیهوشه
گفت اممم خب حالا چطوری اون پادزهره؟؟
گفتم خب چطوری بگم خونش باید گردنش رو قطع کنیم اون قدرتی مثل قدرت کوک داره
گفت اگه اون بمیره خواهرم نابود میشه !
گفت ب ب باشه ببرینش فقط خواهرم نفهمه ! قطعا واسه این کار تنها نیومدی دیگه ها؟
گفتم نه و رفتم .
رفتم جلو و دوباره گفتم هی تو منو فراموش نکردی که ها؟ ((بعد با خنده گفت))مگه اینکه یکی مثل تهیونگ ذهنتو دست کاری کرده باشه .
جکسون گفت هه مگه میشه جین رو بشناسیو فراموشش کنی من حافظمم از دست بدم تو رو فراموش نمیکنم رفیق !
همو محکم بغل کردیم جکسون از چشماش داشت اشک میومد
گفتم هی هی تو دیگه مردی نباید گریه کنی!
گفت هه مرد کجا بود من از اون بچه ی ۱۴ ساله ای که میشناختی الان بچه ترم نمیدونی چقدر نیاز دارم یکی منو بفهمه نمیدونی چقدر نیاز دارم مثل اون قدیما مثل بابام بغلت کنم گریه کنم !!!
گفتم هی هیچوقت اینو نگو میدونی که من بهتر از هر کی اینو میدونم من بیشتر از تو
میدونم بچهo((*^▽^*))o
خندید و به پنجره نگاه کرد و گفت جین ، چرا اومدی؟ میدونی اگه بکشمت خیلی به سودمه چرا اومدی؟؟
دیگه نمیدونستم چی بگم نمیتونستم بهش بگم اومدم خواهر زادش رو ببرم برای اینکه گردنشو قطع کنیم !
گفتم جونگ کوک مسموم شده و خب امممممم پاد زهر تو کاخ توعه! ^_^
گفت چی؟؟ یه لحظه مکث کرد و دوباره گفت ینی پادزهر رو من دارم؟ حالا چرا اصلا باید بهت بدمش؟ اصلا پادزهر چیه ؟کیه ؟کجاست؟
گفتم خب خواهرز....پرید وسط حرفم گفت خواهرم ؟ پادزهر خواهمرمه؟؟ کوک میخواد چیکارش کنه؟؟ میخواد یه بچه ازش بیاره اینطوری حالش خوب میشه؟؟؟
گفتم هوی مواظب حرف زدنت باش گفتم خواهرز
دوباره پرید وسط حرفم گفت خواهرزادم ؟؟ کمی فکر کرد و گفت اومم خب راستش اون اصلا برام مهم نیس هر کاری میخوای باهاش بکن<( ̄︶ ̄)>
گفتم ینی خواهرزادت اصلا برات مهم نیست؟؟؟!!
گفت نه چرا باید باشه ؟ اون پسر الکس ریباکه اون پسر حتی اگه من بچه نداشته باشم هیچوقت نمیتونه وارث این شغل یا مقام باشه اون حتی اگه این مقام رو بگیره هیچ کس ازش پیروی نمیکنه بعدشم پسر دست راستم به چه دردم میخوره ؟!؟((اونا تو کار خانوادگی شون خیلی بیرحم و با قانون های زیادی هستن ))
اون ریباک تهش بتونه دست چپ اربابش بشه کسی که بتونه قدرت کامل منو به ارث ببره باید یه شان (( جکسون شان اونا نام خانوادگی شون شان هس ))باشه من از خدامه که جانشینم یه جئون باشه تا یه ریباک
گفتم اوهوی گفتم مسموم شده دو سه روزه بیهوشه
گفت اممم خب حالا چطوری اون پادزهره؟؟
گفتم خب چطوری بگم خونش باید گردنش رو قطع کنیم اون قدرتی مثل قدرت کوک داره
گفت اگه اون بمیره خواهرم نابود میشه !
گفت ب ب باشه ببرینش فقط خواهرم نفهمه ! قطعا واسه این کار تنها نیومدی دیگه ها؟
گفتم نه و رفتم .
- ۱۳.۶k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط