-چیییییییی ؟من چیه کی بشم؟

-چیییییییی ؟من چیه کی بشم؟
-مدیر برنامه های سوکی
-شوخیت گرفته؟
-نه کاملا هم جدیم خب حلا نظرت چیه؟
-نههه ،معلومه که نه
-آخه چرا
-تو خودت خوب می دونی چرا
-ای بابا بلاخره این مسائل ممکنه بین هر استاد و شاگردی پیش بیاد
-واسه اون نیست تو که اخلاقیات من رو می شناسی من برم مدیر برنامه ی یه پسر بشم
-همخونه اش که قرار نیست بشی نکنه فکر کردی تو گو می نامی اونم تاکیونگ ،تو فقط می خوای مدیر برنامه اش بشی همین این کجاش گناهه
-تو می دونی نظرم هیجوقت عوض نمی شه پس اصرار نکن
-باشه اگه واقعا دلت نمی خواد من اجبارت نمی کنم
بلند شد که بره که دستش رو گرفتم
-ناراحت شدی؟
-نه چرا باید ناراحت بشم مدیر برنامه ی من که نمی خواستی بشی
-همیشه دلم می خواد خوبی هات رو جبران کنم اما این رو نمی تونم قبول کنم
-منظورت چه خوبیه من در حق تو خوبی کردم؟
-همین که الان اینجام رو مدیون توام ،همین که همیشه تو سختی ها کنارم بودی بهترین خوبیه
جوابم رو با لبخندش داد و رفت>بعد از رفتن پریا کنترل TV رو برداشتم و روشنش کردم ،داشت کنسرتی از سوکی و بیگ برادر نشون می داد ، همه جا شده جانگ گیون سوک خیلی دلم می خواست فرصت تلافی رو می داشتم این فرصت برام پیش اومد اما من ردش کردم آخه اونطوری باید کل روز کنایه هاش رو گوش کنم،حداقل این می تونم جوابش رو راحت بدم ،اگه نتونم از پسش بر بیام چی؟دیگه از مدیریت کارخونه که سخت تر نیست حتما می تونم.
بعد از کلی درگیری ذهنی به طرف اتاق پریا رفتم از پشت درش صداش رو می شنیدم که داشت با کسی حرف می زد احتمالا سعید بود چون ایرانی حرف می زد
-قبول نمی کنه من که نمی تونم مجبورش کنم
درباز کردم و رفتم تو اتاق
-قبول می کنم
پریا با تعجب من رو نگاه کرد
-علو سعید می گه قبول می کنه...آره باشه دوباره بهت زنگ می زنم ،فعلا
تا گوشی رو قطع کرد جیغ بلندی کشید که یکی از خدمتکارا سریع خودش رو به ما رسوند ولی وقتی دید ما آرومیم با تعجب برگشت . بعد رفتن خدمتکار پریا خودش رو به من رسوند و بغلم کرد
-الهی قربونت برم می دونستم قبول می کنی
-خب حالا لهم کردی
ازم جدا شد
-مگه نگفتی نظرم هیجوقت عوض نمیشه
-الانم نظرم تغییری نکرده مجبور شدم
-تو که راست می گی
هردو زدیم زیر خنده باز همون خدمتکار سریع در اتاق رو باز کرد اما وقتی دید ما ساکتیم با نگاه متعجب و اعصبانی به ما دوتا از اتاق خارج شد.
انگاری سعیدو دوستش واسه رفتن عجله داشتن چون صبح روز بعد به عمارت آقابزرگ اومدن،سعید پسر قد بلند چشم و ابرو مشکی بود و جوسو ،دوستش و مدیر برنامه سوکی پسر ریزنقش با نمکی بود و در کل هردوشون خیلی شیطون بودن. چیزایی که من از سوکی دیدم با تعریف های جو سو خیلی فرق داشت ،تقریبا تمام برنامه های سوکی و کارهایی که الان داره ،حساسیت هاش ،علاقه هاش همه رو برام توضیح داد . به نظرم زیادم بد نبود حداقل این طوری می تونستم آدمای معروف رو از نزدیک ببینم.
تو راه آپارتمان سوکی بودیم منو جوسو با ماشین سعید می رفتیم . جوسو و سعید سخت مشغول حرف زدن راجب به کارشون با همدیگه بودن ،گوشیم رو از کیفم دراوردم همراهش یه کارتی بیرون افتاد کارت رو برداشتم یه کارت کره ای بود اما من تو این دوماهه کارتی از کسی نگرفته بودم پس این ماله کی بود شایدم... شایدم ماله اون راننده هه که با من تصادف کرده آره همون موقع کارتش رو بهم داد تا اگه نظرم عوض شد با این شماره تماس بگیرم . بدجوری هوس کردم یکم سرکارش بذارم،شماره رو گرفتم بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد .
-بله بفرمایید
چقد صداش آشنا بود
-من همون دختری هستم که دو ماه پیش باهاش تصادف کردید
از صدای آهانی که گفت فهمیدم که یادش اومد
-خب چی شده پشیمون شدی یا اینم جزوی از نقشته
مثل اینکه این آدم نمی تونست درست حرف بزنه
-آره ، درست فهمیدی اینم جزوی از نقشمه ...
همین موقع ماشین نگه داشت، سعید و جوسو همونطور که مشغول حرف زدن بودن از ماشین پیاده شدن منم به دنبالشون پیاده شدم به طرف یه آپارتمان شیک و بزرگی می رفتن
-...توگفتی هرموقع پشیمون شدم به این شماره زنگ بزنم خوب منم پشیون شدم و پولم رو می خوام
-باشه شمارت رو بگو من برات میریزم فقط بگو چقدر
از آسانسور پیاده شدیم و جوسو زنگ یه واحدی رو زد
- 20000000 وون
-به نظرت یه خورده زیادت نی...
در آپارتمان باز شد و سوکی تو قاب در نمایان شد اونم مثل من با گوشیش داشت صحبت می کرد
-اومدین بیاین ت...
چرا صدای سوکی از تو گوشی من میومد نکنه ،چییییییییی سوکی همون راننده اون شبیه است؟؟؟

پایان
آنچه در قسمت 6 می خوانید:
-تو قراره تو این مدت مدیر برنامه ی من باشی؟
-پس یعنی واسه همین بود تو این مدت با من این طوری رفتار می کردی؟
-سوکی باید قول بده به من دستور نده ،به حرف های من توجه کنه
-چی ؟جشنواره ی موسیقی آسیا این دیگه کجاست؟
-چین
-یعنی منو وسوکی باید باهم
دیدگاه ها (۳)

قسمت 6: -تو؟؟؟ -تو؟؟؟ چییییییی یعنی سوکی همون راننده اون شبی...

قسمت 7:-سلام به برادر بزرگترهردومون به عقب برگشتیم،نههه اینا...

قسمت4:من همینطور تو شوک جمله آخر سوکی مونده بودم به من گفت آ...

قسمت3:ازخیابون که رد شدم صدای کوبیده شدن در ماشین و رفتنش شن...

وقتی که ازشون میخوایم بند کفشمونو ببندن

پشت نگاه سردت — پارت ۱۲ویو مدیرمدیر فیلم رو دید و چند دقیقه ...

ادامه پارت ۵۳

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۰عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.همون...

هنوز وقتی تویِ فکر می‌رم و می‌بینم که دیگه کنار من نیستی غمگ...

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

قرار ساختگی واقعی

dark life = 38

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط