گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت:
گویند فقیری به نزد هندوانه فروشی رفت و گفت:
هندوانهای برای رضای خدا به من بده، فقیرم و چیزی ندارم.
هندوانه فروش در میان هندوانه ها گشتی زد و هندوانهٔ خراب و به درد نخوری را به فقیر داد.
فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمیخورد، مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش، هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد، فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت خداوندا بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را بخاطر تو داده هست و این هندوانه خوب را بخاطر پول.
وای از این دنیای بی ارزش....!!
هندوانهای برای رضای خدا به من بده، فقیرم و چیزی ندارم.
هندوانه فروش در میان هندوانه ها گشتی زد و هندوانهٔ خراب و به درد نخوری را به فقیر داد.
فقیر نگاهی به هندوانه کرد و دید که به درد خوردن نمیخورد، مقدار پولی که به همراه داشت به هندوانه فروش داد و گفت به اندازه پولم به من هندوانه ای بده.
هندوانه فروش، هندوانه خیلی خوبی را وزن کرد و به مرد فقیر داد، فقیر هر دو هندوانه را رو به آسمان کرد و گفت خداوندا بندگانت را ببین...
این هندوانه خراب را بخاطر تو داده هست و این هندوانه خوب را بخاطر پول.
وای از این دنیای بی ارزش....!!
- ۵۳۵
- ۱۵ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط