گمان مـےکردم وقتے نبـاشـم

گمان مـےکردم وقتے نبـاشـم
دلت مـے گیــرد. . .
امــا دیــدم نہ
بــدون مـن شــادتــرے ،
شـلوغ تـرے ،
صـدای قهقـه خـنده هـایـتان
تا اینجـا هم شنیـده مــے شـود

گـویــــا مــــــــــن

سـدّ راهـت بـوده ام
♚ ԼσVєℜ ξ ωσℓԲ ♚
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۱ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 9همه‌ ی افراد قصر به حالت آماده‌...

مرد بی رحم

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت14ویو کوکبارون ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️این بار لورنزو بود که گفت:«کشته شدن؟»«نه.»...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

پارت ۹ #پشت غرورتساعت ۱۱:۵۷ شب بود.اما جلوی یه ساختمان قدیمی...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط