عادت کرده‌ایم

عادت کرده‌ایم
من
به چای تلخ اول صبح
تو
به بوسهء تلخ آخر شب
من، به اینکه تو هربار حرف‌هایت را
مثل یک مرد بزنی
تو، به اینکه من هربار مثل یک زن گریه کنم

عادت کرده‌ایم
آنقدر که یادمان رفته است شب
مثل سیاهی موهایمان ناگهان می‌پرد
و یک‌روز آنقدر صبح می‌شود
که برای بیدارشدن
دیر است
دیدگاه ها (۱)

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

با تو در عهدیم تا صبح #ظهور...چهل روز گذشت؛ چهل روزی که هر ر...

پارت نوزدهمصبح زود بود. رزا توی آشپزخونه چای می‌ریخت که ته‌س...

*ألسلام علیک یا علی ابن موسی ألرضآ ألمرتضی*salavat*

روی نسخه‌ی بعضی داروهامی‌نویسندهر هشت ساعت یڪباربعضی را باید...

می‌گفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن بادکنک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p43شب...قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط