وقتی پسر عموته و.....

وقتی پسر عموته و.....

پارت۳

که یهو ات از روی مبل بلند شد ، انقدر عصبانی بود که قرمز شده بود

ات: من با تهیونگ ازدواج نمیکنم

پ.ات: باید ازدواج کنی

ات: گفتم که نمیکنم

پ.ات: رو حرف من..حرف میزنی ؟

ات هیچی نگفت پدر ات بلند شد و یه سیلیه محکم زد به ات که همه خشکشون زد

پ.ات: فردا ازدواج میکنی

ات از عمارت زد بیرون انقدر حالش بد بود که نمیدونست داره چیکار می‌کنه، سوار موتورش شد، عموی ات با صدای آرومی به تهیونگ گفت

عموی ات: تهیونگ برو دنبالش

تهیونگ: ولی.....

عموی ات: برو

تهیونگ رفت دنباله ات هرجایی رو میگشت نمیتونست پیداش کنه یهو یکیو دید که سواره موتور شده خیلی شبیه ات بود خواست بره سمتش که یه کامیون محکم خورد به ات و تهیونگ بدو بدو اومد سمتش

تهیونگ: ا..ا..ات( بغض)

ات: تو اینجا چیکار میکنی ؟( ضعیف)

تهیونگ: ات... لطفاً چشماتو نبد خواهش میکنم ( بغض)

تهیونگ سریع زنگ زد آمپولانس و اتو بردن خودشم باهاشون رفت

چند ساعت بعد_

توی این چند ساعت تهیونگ خیلی استرس و بغض داشت نمیدونست چرا ، مگه اون از ات بدش نمیومد؟ چرا ولش نکرد؟ چرا این همه نگرانه؟ انقدر غرق فکر بود که دکتر اومد سمتش

تهیونگ: دکتر حالش خوبه ؟

دکتر: بله حالشون خوبه فقط باید استراحت کنن

تهیونگ: ممنونم دکتر

تهیونگ رفت پیشه ات و غر میزد

ات: لطفاً برو بیرون( بغض)

تهیونگ: منظورت چیه؟

ات: میخام تنها باشم

تهیونگ: من تنهات نمیزارم

ات: چ..چی؟ ولی چرا؟

تهیونگ: خودمم نمیدونم

ات: ای از دسته تو

ویو ات
تهیونگ به شدت گیج و کیوت شده بود به زور جلوی خودمو گرفتم تا خندم که یهو....



شرمنده کمه گشادیم اومد بنویسم 💝
دیدگاه ها (۷)

🙃)))))))

🙃............

پارت ۹که یهو تهیونگ بدو بدو به سمته اتاقی که ات توش بود رفت ...

( بابت دیر گذاشتنش ببخشید)پارت ۸که یهو یه ماشین اومد سمتش و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط