بی شک اگر بشنوم تو خواهی آمد از خوشحال خواهم مرد و از غم
بی شک اگر بشنوم تو خواهی آمد از خوشحال خواهم مرد و از غم دق خواهم کرد.
چه اگر بیایی در رکابت نمیتوانم باشم با نامه ی سیاه اعمالم . چگونه چشم در چشمت بدوزم وبگویم منتظر آمدنت بودم ای مهربان .
ولی تو خود خوب می دانی ومن نیز که عاشقت هستم و با این حال منتظر آمدنت و تو نیز رئوف و مهربانی .
می دانم در غم زشتیهایی که کرده ام بارها به جای من به حالم گریسته ای و اکنون منم واین چشم های باران زده که شرمنده اند از کرامت تو و میخواهند سنگفرش کوچه های سبز انتظارت باشند اگر لایقش باشند .
خاک پایت را توتیای چشمان بی فروغم خواهم کرد آنروز که خواهی آمد .ساحل امیدم تنها به امید آمدن قدوم تو ست که اینچنین بی شکیبانه به انتظار نشسته است . ببین ساحل دلهامان را که بستر امواج دریاهای ظلمت و بی بنیادی شده است .
تا کی قاب خالی روی تاقچه باید انتظار میزبانی تمثال بی مثالت را بکشد تا کی سال ها بی تو تحویل شوند و ندبه های آدینه ی ما بی تو پر از جگر های سوخته و اشک های ریزان بگذرد .
غربت غروب جمعه ها کی از خاطر تاریخ رفته است و تا کی جمعه باید با خود کوله بار غم بی تو بودن را به دوش بکشد . بیا که شانه ی جمعه ها دیگر تاب تحمل این بار سنگین را ندارد .
کاش انسان نبودم و اختیار نداشتم که از فکر شرمندگی از حضور تو زجر بکشم . کاش ذره ی خاکی بودم که لا اقل گرد وغبار دنباله ی سم اسبت باشم و بعد ، از اینکه خاک پایت بودم افتخار می کردم.
افسوس! این ای کاش ها دیگر سودی به حالم ندارد .
ولی ...
این چه حرفیست ؟؟!!
من باید به خود ببالم که انسانم ، خلیفه الله روی زمین و تو انسان را بیش از هر چیز دوست تر می داری .
حد اقل این را خوب می دانم که باید زودتر آدم شوم
چه اگر بیایی در رکابت نمیتوانم باشم با نامه ی سیاه اعمالم . چگونه چشم در چشمت بدوزم وبگویم منتظر آمدنت بودم ای مهربان .
ولی تو خود خوب می دانی ومن نیز که عاشقت هستم و با این حال منتظر آمدنت و تو نیز رئوف و مهربانی .
می دانم در غم زشتیهایی که کرده ام بارها به جای من به حالم گریسته ای و اکنون منم واین چشم های باران زده که شرمنده اند از کرامت تو و میخواهند سنگفرش کوچه های سبز انتظارت باشند اگر لایقش باشند .
خاک پایت را توتیای چشمان بی فروغم خواهم کرد آنروز که خواهی آمد .ساحل امیدم تنها به امید آمدن قدوم تو ست که اینچنین بی شکیبانه به انتظار نشسته است . ببین ساحل دلهامان را که بستر امواج دریاهای ظلمت و بی بنیادی شده است .
تا کی قاب خالی روی تاقچه باید انتظار میزبانی تمثال بی مثالت را بکشد تا کی سال ها بی تو تحویل شوند و ندبه های آدینه ی ما بی تو پر از جگر های سوخته و اشک های ریزان بگذرد .
غربت غروب جمعه ها کی از خاطر تاریخ رفته است و تا کی جمعه باید با خود کوله بار غم بی تو بودن را به دوش بکشد . بیا که شانه ی جمعه ها دیگر تاب تحمل این بار سنگین را ندارد .
کاش انسان نبودم و اختیار نداشتم که از فکر شرمندگی از حضور تو زجر بکشم . کاش ذره ی خاکی بودم که لا اقل گرد وغبار دنباله ی سم اسبت باشم و بعد ، از اینکه خاک پایت بودم افتخار می کردم.
افسوس! این ای کاش ها دیگر سودی به حالم ندارد .
ولی ...
این چه حرفیست ؟؟!!
من باید به خود ببالم که انسانم ، خلیفه الله روی زمین و تو انسان را بیش از هر چیز دوست تر می داری .
حد اقل این را خوب می دانم که باید زودتر آدم شوم
- ۳.۵k
- ۲۱ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط