" تو "

" تو "
تو همان اتفاقی ...
همانی که باید می افتاد
ومن را از پا که هیچ
از دل و دین هم می انداخت ...
تو همان بایدی برای خندیدن ...
تو رخ میدهی درست زمان بی زمانی
ونگاهت
مرا تا سر حد جنون
آواره ی رویا میکند ...
خدا هم گاهی روزها
تو را می آورد می گذارد
درست رو به روی حواس پرتی های من
تا مبادا حواسم جز پیش تو جایی برود!...
آخ از این دیوانه که من باشم ...
واین بی خیالی که تو باشی ...
که هزار بار هم که در چشمان خیره ی تو دقیق شوم
باز هم حواست به هر چیزی میرود
ب جز دستان لرزان من ...
تو همان "عشقی"
که من
روزی در عالم رویا
تمنایش کردم از خدا ...
عشقی که بیاید
بسوزاند...
نبیند...
نباشد...
دیدگاه ها (۳)

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

با تو از دریاچه ی نور از دل جنگل گذشتمگفتی هر عشقی میمیره ام...

کهر کسی دیده مرا شاعر مجنون خواندهتو بگو لیلی، دیوانه شدن را...

اگه هر کی دلش خواست برا کامنت شعر بنویسید تا لذت ببریم مرسی ...

استوری عاشقانه مرحم

محبوبــ مـنــ❤آیـا تـا بـه حـال به این موضـوع فکـر کـرده ای ...

محبوبــ مـنــ❤آیـا تـا بـه حـال به این موضـوع فکـر کـرده ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط