سه روز بعد
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟗
سه روز بعد
ویو کوک
امروز خیلی خوشحالم چون بالاخره بعد از این همه انتظار بالاخره ا/ت برای من میشه...بعد از این همه انتظار به چیزی که میخوام میرسم
واقعا راسته که میگن صبر تلخه اما میوه اش شیرین...
قراره اون میوه شیرین من ا/ت باشه.
قبل از اینکه آماده یشم رفتم پیش ا/ت
تق تق تق
ا/ت: بیا تو
کوک: اومدم چیزی رو بهت بگم
ا/ت منتظر نگاش میکنه
کوک: خواستم بگم با من باشی خیلی خوشبخت میشی دنیارو به پات میریزم هرچی بخوای برات فراهم میکنم نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره فقط تو بله رو بگو
(کوک تمام ترسش اینه که ا/ت اونو نخواد چون میدونه عاشقه تهیونگه)
و بعد کوک رفت
سالن عمارت تزئین شده بود همه خدمتکارا شیرینی و نوشیدنی و همه چیز رو آماده کرده بودن جونگ کوک هم آماده شده بود و منتظر بود که ا/ت از توی اتاقش حاضر بشه و از دم در اتاقش تا پای سفره عقد همراهیش کنه.
ویو ا/ت
میکاپر ها آماده ام کرده بودن و کمکم کردن لباسم رو بپوشم تو اینه به خودم نگاه کردم خیلی زیبا شدم اما این چیزی نبود که من میخواستم. احساس گناه میکردم احساس میکردم خیانت بزرگی انجام دادم در حق تهیونگ...اینا یه حس نبود من واقعا داشتم اینکارو میکردم...خیانتی جبران ناپذیر!!
از میکاپر ها خواستم برن بیرون چون میخواستم با خودم تنها باشم بهشون گفتم که به بقیه بگن هنوز حاضر نیستم اوناهم قبول کردن..
الان من موندم و خودم و یه عذاب وجدان خفه کننده که قلبمو به آتیش کشیده
تا اینکه بالاخره تصمیم ام رو گرفتم.
من بایداینکارو کنم!
ویو خانم بزرگ
اومدم بالا دنبال ا/ت ببینم چرا نمیاد بالاخره مهمان ها منتظر بودن و کوک هم بی قرار که کی ا/ت رو ببینه تقه ای به در زدم اما کسی درو باز نکرد
آروم چفت رو پایین کشیدم و رفتم داخل اتاق اما اتاق خالی بود...هرچی صداش کردم نبود...نگاهم به پنجره ای خورد که درش باز بود و لباس هایی که بهم گره خورده بود تا پایین و آویزون بودن
چشمم به یه تور لباس مشکی خورد که دیدم ا/ت پشت یه درخت قایم شده تا خدمتکارا برن تا از عمارت خارج شه سریع اومدم بیرون اما توی راه مهمان ها و کوک مانعم میشدن و منم سرگردون بودم که چه جوابی بدم فقط گفتم:
عروسم یه تیکه ماهه باید برای دیدنش صبر کنید
و سریع از اونجا خارج شدم اما ا/ت نبود سوار اسبم شرم و از عمارت خارج شدم چون دور و بر عمارت جنگل و رود بود سخت بود عبور با ماشین.
ویو ا/ت
من به زندگیم پایان میدم...تهیونگم..دلم میخواست اینو بدونی که زندگی بدون تو برای من معنایی نداره...و اینطور زندگی کردن برام با عذاب وجدان زیاد و حس خیانت عذاب اوره پس امیدوارم با مرگم همه چی درست بشه و تو با خوشی تمام زندگی کنی امیدوارم فردی رو در زندگیت پیدا کنی که لایق تو باشه!!:)
و بعد رهایی
درسته ا/ت خودش رو داخل رود انداخت درست سر پل همون رودی که به خانم بزرگ قول همسر جونگ کوک بشه اما در عوضش تهیونگ سالم بمونه...
خانم بزرگ به رود رسید چون فهمیده بود ا/ت به اونجا میره همینطور با اسب از کنار رود به سرعت میگذشت و اسم ا/ت رو زمزمه میکرد تا اینکه...یه جسم بی تحرک رو وسط رود دید که به یه درخت گیر کرده درست خود ا/ت بود
اما ا/تی که دیگه...
ادامه دارد...
شرط بزارم براتون؟
۲۰ تا کامنت
۳۵ تا لایک
و اینکه ناشناسمم پر کنید
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟑𝟗
سه روز بعد
ویو کوک
امروز خیلی خوشحالم چون بالاخره بعد از این همه انتظار بالاخره ا/ت برای من میشه...بعد از این همه انتظار به چیزی که میخوام میرسم
واقعا راسته که میگن صبر تلخه اما میوه اش شیرین...
قراره اون میوه شیرین من ا/ت باشه.
قبل از اینکه آماده یشم رفتم پیش ا/ت
تق تق تق
ا/ت: بیا تو
کوک: اومدم چیزی رو بهت بگم
ا/ت منتظر نگاش میکنه
کوک: خواستم بگم با من باشی خیلی خوشبخت میشی دنیارو به پات میریزم هرچی بخوای برات فراهم میکنم نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره فقط تو بله رو بگو
(کوک تمام ترسش اینه که ا/ت اونو نخواد چون میدونه عاشقه تهیونگه)
و بعد کوک رفت
سالن عمارت تزئین شده بود همه خدمتکارا شیرینی و نوشیدنی و همه چیز رو آماده کرده بودن جونگ کوک هم آماده شده بود و منتظر بود که ا/ت از توی اتاقش حاضر بشه و از دم در اتاقش تا پای سفره عقد همراهیش کنه.
ویو ا/ت
میکاپر ها آماده ام کرده بودن و کمکم کردن لباسم رو بپوشم تو اینه به خودم نگاه کردم خیلی زیبا شدم اما این چیزی نبود که من میخواستم. احساس گناه میکردم احساس میکردم خیانت بزرگی انجام دادم در حق تهیونگ...اینا یه حس نبود من واقعا داشتم اینکارو میکردم...خیانتی جبران ناپذیر!!
از میکاپر ها خواستم برن بیرون چون میخواستم با خودم تنها باشم بهشون گفتم که به بقیه بگن هنوز حاضر نیستم اوناهم قبول کردن..
الان من موندم و خودم و یه عذاب وجدان خفه کننده که قلبمو به آتیش کشیده
تا اینکه بالاخره تصمیم ام رو گرفتم.
من بایداینکارو کنم!
ویو خانم بزرگ
اومدم بالا دنبال ا/ت ببینم چرا نمیاد بالاخره مهمان ها منتظر بودن و کوک هم بی قرار که کی ا/ت رو ببینه تقه ای به در زدم اما کسی درو باز نکرد
آروم چفت رو پایین کشیدم و رفتم داخل اتاق اما اتاق خالی بود...هرچی صداش کردم نبود...نگاهم به پنجره ای خورد که درش باز بود و لباس هایی که بهم گره خورده بود تا پایین و آویزون بودن
چشمم به یه تور لباس مشکی خورد که دیدم ا/ت پشت یه درخت قایم شده تا خدمتکارا برن تا از عمارت خارج شه سریع اومدم بیرون اما توی راه مهمان ها و کوک مانعم میشدن و منم سرگردون بودم که چه جوابی بدم فقط گفتم:
عروسم یه تیکه ماهه باید برای دیدنش صبر کنید
و سریع از اونجا خارج شدم اما ا/ت نبود سوار اسبم شرم و از عمارت خارج شدم چون دور و بر عمارت جنگل و رود بود سخت بود عبور با ماشین.
ویو ا/ت
من به زندگیم پایان میدم...تهیونگم..دلم میخواست اینو بدونی که زندگی بدون تو برای من معنایی نداره...و اینطور زندگی کردن برام با عذاب وجدان زیاد و حس خیانت عذاب اوره پس امیدوارم با مرگم همه چی درست بشه و تو با خوشی تمام زندگی کنی امیدوارم فردی رو در زندگیت پیدا کنی که لایق تو باشه!!:)
و بعد رهایی
درسته ا/ت خودش رو داخل رود انداخت درست سر پل همون رودی که به خانم بزرگ قول همسر جونگ کوک بشه اما در عوضش تهیونگ سالم بمونه...
خانم بزرگ به رود رسید چون فهمیده بود ا/ت به اونجا میره همینطور با اسب از کنار رود به سرعت میگذشت و اسم ا/ت رو زمزمه میکرد تا اینکه...یه جسم بی تحرک رو وسط رود دید که به یه درخت گیر کرده درست خود ا/ت بود
اما ا/تی که دیگه...
ادامه دارد...
شرط بزارم براتون؟
۲۰ تا کامنت
۳۵ تا لایک
و اینکه ناشناسمم پر کنید
- ۶۲۲
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط