#پارت8
#پارت8
ماهنقرهای
به اطراف چشم دوختم...
زیبایی اینجا غیر قابل باوره...
مغازه های متنوع و رنگارنگ...
اجناس باکیفیت و تمیز...
از همه بیشتر رفتار مردمشون جذبم کرد...
جوری سلام میدادن و احوال پرسی میکردن انگار از قبل همو دیدیم و میشناسیم...
شنیده بودم کشور شیلا زیبا و در عین حال مردمی با محبت داره... اما همچین چیزی هم تو ذهنمم نمیگنجید...
جویونگ که تا الان محو اطراف بود صداشو بلند کرد و گفت:
-بانو... اینجا واقعا بی نظریه...
-از حرفای پدرم متوجه شدم که پادشاه شیلا روی کشور و مردم خیلی حساسه و بیشتر از هرچیزی به اونا اهمیت میده.. و میشه گفت بیشتر خرج و مخارجشو برای مردمش فدا میکنه...
-بنظر من این خیلی عالیه... یک پادشاه واقعی باید همچین خصوصیاتی رو داشته باشه... همه لیاقت پادشاه شدن رو ندارن مخصوصا کسایی که فقط دنبال منافع خودشون و خوشگذرونیای خودشونن...
-درست مثل پدر من..
-بل...
وقتی فهمید چی میخواسته بگه فورا جلوی دهنشو گرفت....
-ببخشید... قصد توهین نداشتم...
-اشکالی نداره... اتفاقا به نظر من تو درست میگی...
پدر من لیاقت پادشاه شدن رو نداره... اون فقط و فقط به فکر خودشه... مطمئنم الان که اینجام کلا منو فراموش کرده... کلا فراموش کرده که دختری هم داره... بعضیا وقتی به مقام و بزرگی میرسن... دیگه حتی خوانوادشونم فراموش میکنن !
جلوی کلبه ای نشستم و دستامو زیر چونم گذاشتم...
-میدونی چیه... بعضی وقتا.. با خودم فکر میکنم شاید من دخترش نیستم... یک پدر... نمیتونه انقد نسبت به فرزندش بی تفاوت باشه.. انقد باهاش بد رفتار کنه!
مروارید کوچیکی از گوشه چشمش سر خورد...
-بانو... خوبید؟
با بغض لب زد..
-میشه انقد رسمی حرف نزنی؟ اینجوری فکر میکنم هیچ کسیو تو این دنیا ندارم...!
-باشه.. باشه...
اشکاشو پاک کردو سعی کرد خودشو خوشحال نشون بده...
جویونگ موهاشو نوازش کرد..
- زندگی همینه... باید بدبختی بکشی تا خوشی ببینی... پس برای خوشحالیه خودت تلاش کن.. من مطمئنم تو میتونی...
- من توان این همه بی توجهی اینهمه بی محلی رو ندارم!
-ا/ت.... تازه اول راهه... چطور انقد زود جا زدی... هنوز بعدازینا مشکلات شروع میشه..
قوی باش.. حتی اگه کل دنیا پست بزنن بازم من پشتتم:)
پارته 8 فیک ماه نقره ای تقدیم نگاهای زیباتون❤️
ماهنقرهای
به اطراف چشم دوختم...
زیبایی اینجا غیر قابل باوره...
مغازه های متنوع و رنگارنگ...
اجناس باکیفیت و تمیز...
از همه بیشتر رفتار مردمشون جذبم کرد...
جوری سلام میدادن و احوال پرسی میکردن انگار از قبل همو دیدیم و میشناسیم...
شنیده بودم کشور شیلا زیبا و در عین حال مردمی با محبت داره... اما همچین چیزی هم تو ذهنمم نمیگنجید...
جویونگ که تا الان محو اطراف بود صداشو بلند کرد و گفت:
-بانو... اینجا واقعا بی نظریه...
-از حرفای پدرم متوجه شدم که پادشاه شیلا روی کشور و مردم خیلی حساسه و بیشتر از هرچیزی به اونا اهمیت میده.. و میشه گفت بیشتر خرج و مخارجشو برای مردمش فدا میکنه...
-بنظر من این خیلی عالیه... یک پادشاه واقعی باید همچین خصوصیاتی رو داشته باشه... همه لیاقت پادشاه شدن رو ندارن مخصوصا کسایی که فقط دنبال منافع خودشون و خوشگذرونیای خودشونن...
-درست مثل پدر من..
-بل...
وقتی فهمید چی میخواسته بگه فورا جلوی دهنشو گرفت....
-ببخشید... قصد توهین نداشتم...
-اشکالی نداره... اتفاقا به نظر من تو درست میگی...
پدر من لیاقت پادشاه شدن رو نداره... اون فقط و فقط به فکر خودشه... مطمئنم الان که اینجام کلا منو فراموش کرده... کلا فراموش کرده که دختری هم داره... بعضیا وقتی به مقام و بزرگی میرسن... دیگه حتی خوانوادشونم فراموش میکنن !
جلوی کلبه ای نشستم و دستامو زیر چونم گذاشتم...
-میدونی چیه... بعضی وقتا.. با خودم فکر میکنم شاید من دخترش نیستم... یک پدر... نمیتونه انقد نسبت به فرزندش بی تفاوت باشه.. انقد باهاش بد رفتار کنه!
مروارید کوچیکی از گوشه چشمش سر خورد...
-بانو... خوبید؟
با بغض لب زد..
-میشه انقد رسمی حرف نزنی؟ اینجوری فکر میکنم هیچ کسیو تو این دنیا ندارم...!
-باشه.. باشه...
اشکاشو پاک کردو سعی کرد خودشو خوشحال نشون بده...
جویونگ موهاشو نوازش کرد..
- زندگی همینه... باید بدبختی بکشی تا خوشی ببینی... پس برای خوشحالیه خودت تلاش کن.. من مطمئنم تو میتونی...
- من توان این همه بی توجهی اینهمه بی محلی رو ندارم!
-ا/ت.... تازه اول راهه... چطور انقد زود جا زدی... هنوز بعدازینا مشکلات شروع میشه..
قوی باش.. حتی اگه کل دنیا پست بزنن بازم من پشتتم:)
پارته 8 فیک ماه نقره ای تقدیم نگاهای زیباتون❤️
- ۲۶.۷k
- ۱۷ آذر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط