Subject - حافظه ام را به چند روایت از دست داده ام

Subject - حافظه ام را به چند روایت از دست داده ام
و خنده های دختری که با من
سیبی را از وسط به دو نیم کرده است
چیزی به یادم نمی آورد
ورق می زنی و دختری لبانش را
به اندازه ی یک عمر خندیدن سرخ کرده است
ورق می زنی و صدای هلهله می آید
و جیغ جیغ بچه هایی که نقل و سکه جمع می کنند
که تاج و تور سپید دوست دارند
که پیراهن بلند سپید
و کفش های تق تقی سپید دوست دارند
ورق می زنی
انگشت های تو معجزه می کنند
و به هر لبخندی اشاره کنی بغض می شود
نسبتم را
با تمام عکس های این خانه دور بریز
آنچه فراموش کرده ام را فراموش کن
و دنبال خاطره ای بگرد
بامزه تر از سیبی که اینهمه آدم را خندانده است
بگذار کمی بخندم
پیش از آنکه یادم بیاید
لب هایم را نیز فراموش کرده ام .
از مجموعه ی حرفی بزرگتر از دهان پنجره...
دیدگاه ها (۶)

هر چی ﻣﻬـــﺮﺑﻮﻧﺘﺮ ﺑﺎﺷﯽ؛ﺑﯿﺸﺘـــﺮ ﺑﻬﺖ ﻇﻠﻢ ﻣﯿﮑـــﻨﻦ ...ﻫــــﺮﭼﯽ...

ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ....ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ ﺧﺎﺻﯽ ﺩﻭﺳﺘﺸ...

خاطراتت صف کشیده اند!یکی پس از دیگری...حتی بعضی هاشان آنقدر ...

خخخخخ :-P

باور کنآنقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیندکه ن...

باور کنآنقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیندکه ن...

"""(سرنوشت)"""_ سرنوشت ؟ سرنوشت چیست ؟ ....+ میتونه برای هر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط