« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 6
ویوی لیانا :
همزمان با کشیدن سیگارم، به جونگکوک فکر میکردم. نمیدونم خودش میدونه یا نه، ولی انگار زندگی منو نجات داده.
بیست و پنج سال از عمرم رو توی تنهایی گذروندم. درست بود که پدر داشتم، اما هیچوقت محبت پدرانهای ازش ندیدم و هیچ حسی از امنیت رو کنار اون تجربه نکردم. اما وقتی کنار جونگکوک هستم، حس امنیتی دارم که تا حالا توی زندگیم تجربه نکرده بودم.
فقط امیدوارم اون هم مثل پدرم باعث آزار و اذیتم نشه.
از فکرهام بیرون اومدم و متوجه شدم سیگارم تموم شده. تهسیگار رو خاموش کردم، از بالکن وارد اتاق شدم و در رو بستم. بعد هم خودم رو روی تخت انداختم و خیلی زود خوابم برد.
ویوی جونگکوک :
وقتی به خونه رسیدیم، لیانا به اتاق خودش رفت و من هم به اتاق خودم رفتم. بعد از عوض کردن لباسهام، دوش گرفتم و لباس راحتی پوشیدم. بعدش به اتاق کارم رفتم تا به کارهای عقبافتادهام برسم.
اما یه موضوع مدام ذهنم رو درگیر کرده بود.
اون پیام رو چه کسی فرستاده بود؟
دشمن بود یا دوست؟
هرچی بیشتر بهش فکر میکردم، کمتر به جواب میرسیدم.
سه ساعت بعد، وقتی کارهام تموم شد، نگاهی به ساعت انداختم. ساعت یک بامداد بود. خسته بودم، برای همین به اتاقم رفتم و خوابیدم.
( صبح روز بعد )
ویوی لیانا:
چشمهام رو باز کردم و به ساعت نگاه انداختم. پنج صبح بود.
از تخت بلند شدم، به سرویس بهداشتی رفتم و بعد از انجام کارهام، یه روتین پوستی کوتاه انجام دادم. بعد هم یه آرایش ملایم کردم، لباس پوشیدم و با چند تا اکسسوری استایلم رو کامل کردم.
ویوی جونگکوک :
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم. ساعت چهار صبح بود.
بعد از انجام کارهای صبحگاهی، لباس ورزشی پوشیدم و به باشگاه خونگی رفتم. حدود یک ساعت بوکس کار کردم و بعد به اتاقم برگشتم.
لباسهای ورزشیم رو با کتوشلوار عوض کردم، عطر تلخم رو زدم، موهام رو مرتب کردم و به طبقه پایین رفتم.
پشت میز صبحانه نشستم و منتظر موندم.
ویوی کالیرا :
چند دقیقه بعد، لیانا از پلهها پایین اومد. همین که نگاهش به جونگکوک افتاد، برای چند لحظه توی فکر فرو رفت، اما سریع خودش رو جمعوجور کرد.
جونگکوک با لبخند کمرنگی گفت:
ـ سلام، صبح بخیر.
لیانا هم جواب داد:
ـ سلام، صبح تو هم بخیر.
بعد با لحنی آروم پرسید:
ـ امروز هم میری شکنجهگاه؟
جونگکوک سری تکون داد.
ـ نه، امروز باید محمولههای اسلحه رو تحویل بگیرم.
ـ آها، فهمیدم. منم اول میرم شکنجهگاه، بعدش باید با هان سوجون قرارداد ببندم.
جونگکوک ابروش رو بالا داد.
ـ قرارداد برای چی؟
ـ برای مقابله با دشمنم، کیم جونگسان.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ باشه. میخوای برسونمت یا خودت میری؟
لیانا بدون معطلی جواب داد:
ـ نیازی نیست، خودم میرم.
شرایط پارت بعد :
۳۱ لایک
۲۶ کامنت
۱۶ بازنشر
Part 6
ویوی لیانا :
همزمان با کشیدن سیگارم، به جونگکوک فکر میکردم. نمیدونم خودش میدونه یا نه، ولی انگار زندگی منو نجات داده.
بیست و پنج سال از عمرم رو توی تنهایی گذروندم. درست بود که پدر داشتم، اما هیچوقت محبت پدرانهای ازش ندیدم و هیچ حسی از امنیت رو کنار اون تجربه نکردم. اما وقتی کنار جونگکوک هستم، حس امنیتی دارم که تا حالا توی زندگیم تجربه نکرده بودم.
فقط امیدوارم اون هم مثل پدرم باعث آزار و اذیتم نشه.
از فکرهام بیرون اومدم و متوجه شدم سیگارم تموم شده. تهسیگار رو خاموش کردم، از بالکن وارد اتاق شدم و در رو بستم. بعد هم خودم رو روی تخت انداختم و خیلی زود خوابم برد.
ویوی جونگکوک :
وقتی به خونه رسیدیم، لیانا به اتاق خودش رفت و من هم به اتاق خودم رفتم. بعد از عوض کردن لباسهام، دوش گرفتم و لباس راحتی پوشیدم. بعدش به اتاق کارم رفتم تا به کارهای عقبافتادهام برسم.
اما یه موضوع مدام ذهنم رو درگیر کرده بود.
اون پیام رو چه کسی فرستاده بود؟
دشمن بود یا دوست؟
هرچی بیشتر بهش فکر میکردم، کمتر به جواب میرسیدم.
سه ساعت بعد، وقتی کارهام تموم شد، نگاهی به ساعت انداختم. ساعت یک بامداد بود. خسته بودم، برای همین به اتاقم رفتم و خوابیدم.
( صبح روز بعد )
ویوی لیانا:
چشمهام رو باز کردم و به ساعت نگاه انداختم. پنج صبح بود.
از تخت بلند شدم، به سرویس بهداشتی رفتم و بعد از انجام کارهام، یه روتین پوستی کوتاه انجام دادم. بعد هم یه آرایش ملایم کردم، لباس پوشیدم و با چند تا اکسسوری استایلم رو کامل کردم.
ویوی جونگکوک :
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم. ساعت چهار صبح بود.
بعد از انجام کارهای صبحگاهی، لباس ورزشی پوشیدم و به باشگاه خونگی رفتم. حدود یک ساعت بوکس کار کردم و بعد به اتاقم برگشتم.
لباسهای ورزشیم رو با کتوشلوار عوض کردم، عطر تلخم رو زدم، موهام رو مرتب کردم و به طبقه پایین رفتم.
پشت میز صبحانه نشستم و منتظر موندم.
ویوی کالیرا :
چند دقیقه بعد، لیانا از پلهها پایین اومد. همین که نگاهش به جونگکوک افتاد، برای چند لحظه توی فکر فرو رفت، اما سریع خودش رو جمعوجور کرد.
جونگکوک با لبخند کمرنگی گفت:
ـ سلام، صبح بخیر.
لیانا هم جواب داد:
ـ سلام، صبح تو هم بخیر.
بعد با لحنی آروم پرسید:
ـ امروز هم میری شکنجهگاه؟
جونگکوک سری تکون داد.
ـ نه، امروز باید محمولههای اسلحه رو تحویل بگیرم.
ـ آها، فهمیدم. منم اول میرم شکنجهگاه، بعدش باید با هان سوجون قرارداد ببندم.
جونگکوک ابروش رو بالا داد.
ـ قرارداد برای چی؟
ـ برای مقابله با دشمنم، کیم جونگسان.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ باشه. میخوای برسونمت یا خودت میری؟
لیانا بدون معطلی جواب داد:
ـ نیازی نیست، خودم میرم.
شرایط پارت بعد :
۳۱ لایک
۲۶ کامنت
۱۶ بازنشر
- ۲.۴k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط