part15

part15

یک هفته بعد
ندیمه1.بانوی من شما نمیتوانید برید بیرون
ندیمه2.لطفا اینقدر اصرار نکنید
ندیمه 3.شما الان یک بانوی قصرید...
مین هی.بسه کافیه لطفاً تنهام بزارید
مین هی.اوف از موقعی که اینجا اومدم اصلا نمیزارند از قصر برم بیرون حتی نمیزارند برم پیش میونگی بیرون و نگاه کردم دیدم ندیمه ها یکم دور تر ایستادند آروم سر پنجه پا بیرون اومدم و کفش هامو پوشیدم و رفتم سمت در قفل بودن
ندیمه 1.بانوی من شما اینجا چیکار میکنید
مین هی*دامنمو بالا گرفتم و سریع دویدم که گمم کرد یک تصمیم عالی گرفتم پامو روی سنگ گذاشتم و دست هامو از دیوار آویزون کردم اومدم برم اونطرف که یکدفعه دستام سر خورد و افتادم منتظر بودم که با زمین مواجه بشم ولی انگار افتادم بغل یکی
تهیونگ.*داشتم قدم میزدم که یک سایه ای دیدم مین هی بود دختره خنگ الان میوفته داشت میوفتاد که رفتم و بغلش کردم* شما اینجا چیکار میکنی
مین هی.*از بغلش دراومدم* خب میدونی چیزه
تهیونگ.خببب
مین هی.خب حوصلم سر رفته یک هفتس که توی این قصر موندم نمیزارند برم بیرون منم ادمم خب قلب دارم
تهیونگ.خب به من میگفتی
مین هی.نمیزارند بیام اقامتگاهت میگن پسر امپراطور ممکنه مزاحمش بشم
تهیونگ.😂😂
مین هی.یاااا نخند شایدم راست میگن*اومدم برگردم که دستمو گرفت و کشید طرف خودش صورت هامون سه سانت فاصله داشت *
تهیونگ‌.کی گفته تو برای من مزاحمی خانم کوچولو
مین هی.هی به من نگو خانم کوچولو
تهیونگ‌.چیکار کنم خب کوچولویی دیگه
مین هی.ته ته جونم
تهیونگ‌.ته ته جونم... چی میخوای
مین هی.خب حوصلم سر رفته بیا بریم بیرون
تهیونگ‌.منم اجازه ندارم برم توی شهر
مین هی.*نشستم زمین * ای بابا حالا چیکار کنیم
تهیونگ*نیم خیز شدم و توی صورتش ایستادم*یک نقشه عالی دارم
دیدگاه ها (۰)

part 16﴿غروب﴾مین هی.تهیونگ خسته شدم آروم تر برو تهیونگ.الان ...

part 17 بهترین دوست پادشاه بوده قبل از اینکه پادشاه بمیره به...

part 14مین هی*ملکه اومد ذهنم درگیر بود چرا باید با من مشکل د...

part13امپراطور.تهیونگ اون خانم جوان همون خانمی نیستند که من ...

بازگشت بی نام

My soul part 21با صدای فرمانده سربازها به خودم اومدمفرمانده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط