آن دل که شد او قابل انوار خدا

آن دل که شد او قابل انوار خدا
پر باشد جان او ز اسرار خدا
زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر
کو جمله به نمک‌زار خدا

/ سعید
دیدگاه ها (۴)

ای چرخ فلک به مکر و بدسازیهااز نطق دلم ، ببرده‌ای بازیهاروز...

ای که به خواب؛ دگرنبینی ما راتا سال دگر بی خبر نبینی ما راای...

نقاش رخت اگر نه یزدان بودی ؛استاد تو در نقش تو حیران بودیداغ...

جسد بی روح عقاب بالای کمرهای کوه افتاده بود. یکی از پرنده ها...

مرا این حکایت  ز سودای توست ..خماری و ، مستی ، ز صهبای توست ...

#شعر_قدیمی 🍃مجنون چو حدیث عشق بشنیداول بگریست پس بخندیداز جا...

چو گفتی "توانی زنی خنجرم،فرو بر به ژرفای این پیکرم.اگر خون ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط