( زنده یاد حسین پناهی)

( زنده یاد حسین پناهی)

مردم اینجا چقدر مهربانند ;
دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند , دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری و دیدند هوا گرم شد , پس کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت کردند و حسابم را رسیدند . خواستم در این مهربانکده خانه بسازم ، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . . . .
روزگار جالبیست، مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان می زاید!
دیدگاه ها (۱)

سلامتی شبی که دستمو گرفت و گفت: ازت میخوام هرگز ترکم نکنی......

سلامتی شبی که دستمو گرفت و گفت: ازت میخوام هرگز ترکم نکنی......

.

.

مردم این دیار چقدر مهربانند !دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوخ...

مردم اینجا چقدر مهربانند ;دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند...

مردم اینجا چقدر مهربانند ;دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند...

مردم اینجا چقدر مهربانند ;دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند...

مردم اینجا چقدر مهربانند ;دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند...

‏ مردم اینجا چقدر مهربانند ;دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوخت...

مردم اینجا چقدر مهربانند ;دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند...

مردم اینجا چقدر مهربانند!دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند....

مردم اینجا چقدر مهربانند؛دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط