مردم اینجا چقدر مهربانند؛

مردم اینجا چقدر مهربانند؛

دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند،
دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند 
و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری 
و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند.
و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است
به من وصله چسباندند
و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم
محبت کردند و حسابم را رسیدند .
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم،
نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . . .

🍂روزگار جالبیست،
مرغمان تخم نمی گذارد
ولی هر روز گاومان می زاید...!

🖌"حسین پناهی"
دیدگاه ها (۲)

این روزهابیشتر از هر زمانی دوست دارم خودم باشم !!دیگر نه حرص...

کلماتی هست که دل را به لرزه می‌اندازند: وطن !کلماتی هست که ت...

دردم این نیست ولیدردم این است که من بی‌تو دگراز جهان دورم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط