پارت اول رمان مثلث عشقی عاشقانه مدرسه ای

پارت اول رمان مثلث عشقی ( عاشقانه مدرسه ای ) :
صدای زنگ تفریح در راهروهای شلوغ دبیرستان “آکادمی ستاره” پیچید. جونگکوک، با هدفون روی گوش و دفتر طراحیش در دست، سعی می‌کرد خودش رو از دریای دانش‌آموزهایی که با هیجان به سمت حیاط هجوم می‌بردند، پنهان کنه. اما چشم‌هاش ناخودآگاه دنبال یه نفر می‌گشت: لیسا.

لیسا، با موهای بافته شده و لبخند همیشگیش، در میان دوستانش، جیسو و رزی، می‌خندید. جونگکوک آهی کشید و صفحه دفترش رو ورق زد. طرح قلب‌های نا تمام، تنها چیزی بود که می‌تونست حس سردرگمی‌اش رو نشون بده.
ناگهان، نگاهش به سمت دیگه حیاط کشیده شد. هیونجین، با همون لبخند مرموزش، داشت با فلیکس و لینو صحبت می‌کرد. و بعد… لیسا برگشت. نگاهش مستقیم به سمت هیونجین رفت و لبخندش عمیق‌تر شد.
قلبم انگار توی سینه‌ام یخ زد. جونگکوک نفسش رو حبس کرد. دوباره شروع شد.

تهیونگ، که مثل همیشه در لحظه مناسب ظاهر شد، آروم روی شونه جونگکوک زد. “چیه باز؟ توی دنیای خودت غرق شدی؟”
جونگکوک هدفونش رو برداشت. “نه، فقط… داشتم فکر می‌کردم.”
جیمین هم کنارشون ایستاد. “به چی؟ به امتحان فردای فیزیک؟ یا به اینکه چطور میخوای از این کلاس لعنتی فرار کنی؟”
جونگکوک لبخند محوی زد. “نه. به لیسا.”
سه دوستش به هم نگاه کردن. این موضوع جدیدی نبود. جونگکوک از مدت‌ها پیش به لیسا علاقه داشت، اما هیچ‌وقت جرات ابراز اون رو نداشت.

“اون با هیونجین حرف می‌زنه.” جونگکوک با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت.
رزی، که متوجه نگاه لیسا شده بود، به آرامی به سمتش رفت. “لیسا، داری به چی نگاه می‌کنی؟
لیسا با لبخندی که گونه‌هاش رو گل انداخته بود، جواب داد: “هیچی بابا، فقط… هیونجین رو دیدم.”
جیسو با مهربانی نگاهش کرد. “اوه… هنوزم دوستش داری، نه؟”
لیسا سرش رو پایین انداخت. “نمی‌دونم. فقط… وقتی می‌بینمش، یه جوری میشم.”
جنی، که از دور شاهد ماجرا بود، با پوزخندی گفت: “همون که من می‌دونستم. فکر کنم امسال هم باید شاهد تلاش‌های هیونجین برای جلب توجه باشیم.”

همون لحظه، هیونجین متوجه نگاه لیسا شد. چشم‌هاشون برای چند ثانیه در هم گره خورد. هیونجین لبخند زد و دستش رو به نشونه سلام بالا برد. لیسا با عجله سرش رو برگردوند و شروع کرد به خندیدن با صدای بلند به چیزی که جیسو می‌گفت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.

اما جونگکوک همه چیز رو دیده بود. قلبش سنگین‌تر شد. اون لبخند… برای هیونجینه.
دیدگاه ها (۱۹)

پارت دوم رمان مثلث عشقی غروب آفتاب رنگ عجیبی به آسمان داده ب...

این پست برای یه خانم نازیه نامه از خاله کِلی به خانم توت فرن...

سلام جوجه هااااا 🐣 عشقا من تصمیم گرفتم یه رمان شروع کنم به ن...

نمی‌خوای عاف ابدی بزنه که میخواید ؟؟

P22به هم زل زده بودن.نفس های منظم.یه دستش روی گردن هیونجین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط