«اتاق شماره ۷»

«اتاق شماره ۷»

ات چراغ‌قوه رو محکم توی دستش گرفته بود.

جیمین چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود و هیچ حرکتی نمی‌کرد.

ات با صدای لرزون گفت: «تو... از من چی می‌خوای؟»

جیمین چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آروم گفت: «اگه می‌خواستم بهت آسیب بزنم... تا الان فرصت‌های زیادی داشتم.»

ات اخم کرد: «پس چرا دنبالم کردی؟!»

جیمین به درِ پشت سر ات اشاره کرد.

«چون نباید وارد اون اتاق می‌شدی.»

ات برگشت.

روی در، عدد ۷ با رنگ سفید نوشته شده بود.

ات: «این... فقط یه اتاقه.»

جیمین: «نه.»

یک قدم جلو آمد.

«این اتاق، دلیل متروکه شدن اینجاست.»

ات با تعجب نگاهش کرد.

همون لحظه گوشی ات زنگ خورد.

📞 هانول

ات سریع جواب داد: «هانول؟! کجایی؟!»

صدای هانول از پشت تلفن می‌لرزید:

«ات... من و یونا بیرونیم. پلیس هم اینجاست.»

ات نفس راحتی کشید: «پس چرا زنگ زدی؟!»

هانول: «چون...»

چند ثانیه سکوت کرد.

«یونا میگه تو نباید هنوز اونجا باشی.»

ات: «چی؟»

هانول با صدای آروم گفت:

«ات... ما وقتی از هم جدا شدیم، تو گفتی سمت سکوی قدیمی میری.»

ات: «آره.»

هانول: «اون سکو پنج ساله وجود نداره.»

ات خشکش زد.

آروم به جی‌مین نگاه کرد.

«چی...؟»

جیمین فقط سرش رو پایین انداخت.

ات: «تو از کجا می‌دونی من اینجام؟»

جیمین جواب نداد.

ات دوباره پرسید: «جیمین!»

این بار جیمین به ساعت قدیمی روی دیوار نگاه کرد.

عقربه‌ها روی ۳:۱۷ متوقف بودند.

«چون من...»

صدای تق‌تق از پشت دیوار بلند شد.

هر دو ساکت شدند.

تق... تق... تق...

ات: «این دیگه چیه؟»

جیمین خیلی آروم گفت:

«صداییه که هر شب، دقیقاً ساعت ۳:۱۷ شنیده میشه.»

ات: «ولی الان ساعت—»

گوشی‌اش را نگاه کرد.

صفحه‌ی گوشی نوشته بود:

۳:۱۷

ات با وحشت عقب رفت.

«نه... امکان نداره... من تازه ساعت رو نگاه کردم...»

جیمین بهش خیره شد.

«وقتشه از اینجا بریم.»

ات: «کجا؟»

جیمین به انتهای اتاق اشاره کرد.

«قبل از اینکه درِ شماره ۷ دوباره باز بشه.»

ناگهان دستگیره‌ی در شروع کرد به چرخیدن.

آروم...

یک بار...

دو بار...

سه بار...

ات با صدای لرزون گفت:

«جیمین...»

جیمین فقط یک جمله گفت:

«هر چیزی که پشت اون دره، صداتون می‌کنه... جوابش رو نده.»

دستگیره متوقف شد.

سکوت.

بعد...

صدای یونا از پشت در آمد:

«ات؟»

ات با تعجب به جیمین نگاه کرد.

صدای یونا دوباره آمد:

«ات، منم... درو باز کن...»

ات یک قدم به سمت در برداشت.

جیمین فوراً گفت:

«نه.»

ات ایستاد.

صدای پشت در تغییر کرد.

این بار...

صدای هانول بود.

«ات... خواهش می‌کنم درو باز کن...»

جیمین آرام زمزمه کرد:

«گفتم که... جواب نده.»

و ناگهان...

در شماره ۷ خودش باز شد.
....
دیدگاه ها (۰)

«ساعت ۳:۱۷»درِ شماره ۷ کاملاً باز شد.ات خشکش زده بود.پشت در....

بانو فالو شه✨https://wisgoon.com/silees

ات با وحشت برگشت... اما...هیچ‌کس پشت سرش نبود.ات: «ه... هه؟!...

{۵ دقیقه بعد}ات نفس عمیقی کشید.چراغ‌قوه‌ی گوشیش فقط چند متر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط