سخن بسیار است آقا جان،

سخن بسیار است آقا جان،
اما جز اشک و آه چیزی قابل بیان نبوده و نیست.
در تمام عمر مشتاق دیدارتان بودم، امروز بالاخره توفیق یافتم؛ هر چند پیچیده در پرچم مقدس ایران آرمیده بودید اما ایرادی در قداست و صلابت شما ایجاد نمی‌کرد.
آقا جان با مشت گره کرده برای تان برخاستم، زندگی را رها کردم تا تمام زندگی‌ام را دو دستی بچسبم و بدرقهٔ دیار عشق کنم.
من در وداع با شما شرکت کردم تا فقط باور کنم،
باور کنم نبود تان را،
باور کنم رفتن تان را،
باور کنم تنهایی عجین شده با قلبم را،
باور کنم رفتن جانم را...
آری برای اولین بار چشمم به قامت تان منور شد، افسوس که برای وداع بود نه برای فدا کردن جان ناچیزم برای شما.
حلال کنید آقا جان، حلال کنید.
کم گذاشتیم، کوتاهی کردیم، همراهی تان نکردیم، حلال کنید. از آن بالا، از آسمان ها، باز هم پدرانه مراقب مان باشید. خودتان هوای پسرتان، آقای عزیز تر از جان مان را داشته باشید.
حالا بیشتر از هر وقت دیگری می‌دانم چقدر برایم عزیز هستید و چقدر دوستدارتان هستم.
قدر ندانستیم، حلال کنید.

(سیزدهم تیر ماه ۱۴۰۵
ساعات اولیهٔ بازگشایی درب مصلی)
دیدگاه ها (۱۲)

خب.. همون طور که خودتم می‌دونی خیلی کارم تو نوشتن خوب نیست، ...

نمی‌دونم کسی https://wisgoon.com/p/45BPYC0M4K اینو یادش موند...

می‌شود ما را تنها نگذارید؟ باور کنید دلمان تنگ است؛ تاب رفتن...

ما نمیدونیم بخدا، رسمِ وداع با تو چیه…یعنی واقعا وقت خداحافظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط