تا کنون از شعر هر تعریف شد
تا کنون از شعر هر تعریف شد
بگذریم، اکنون به من تکلیف شد
تا کنم تعریف ِ نو از شاعری
دور از تعبیـرهای ِ ظاهری
هرچه الهامی است، عین ِ شعر نیست
صبـر کُـن تا با تو گـویـم شعر چیست
شعر در تعریف ِ من یعنی شعور
شعر یعنی موجی از دریای ِ نور
شعـر یعنی زندگی در لحظه ها
شادی و سرزندگی در لحظه ها
شعر یعنی کشف ِ انسان ِ غریب
خط کشیـدن دور ِ سودا و فریب
شعـر یعنی زنـدگـی پـیکار نیست
شعر یعنی روزِ روشن تار نیست
شعـر یعنی حـق ندارد هیـچ کس
زندگی را بهر ِ خود سازد قفس
شعر مفهـوم ِ قشنگـی از خداست
کاملن از ناله - زاری ها جداست
شعر می گوید خدا بخشنده است
ارتبـاط ِ خوب ِ او با بنــده است
شعـر بایـد جان بگیــرد از شعـور
از شعار و از دورنگی ها به دور
شعـر شـادی را فراهــم می کند
هر کسی را فارغ از غم می کند
شعردر معنا همان سازندگی است مانـع ِ افسـردگی در زندگی است
آشنایی با عـروض و قافیـه است!؟ معتـقد هستنـد جمعـی کافی است!
صنعت و آرایه و وزنی وزین!
در کنـار ِ چنـد مـورد همچنـین!
داد و فــریادی به راه انداختـن!
نیست راه ِ شعرِ خوبی ساختن
شعــر یعنی ابتــکاری در عمل
تلخ را شیرین نمایی چون عسل
شعر یعنی از قضاوت دور باش
همـسفر در سرزمیـن ِ نور باش
هرکه باشـد در سرِ جای ِ خودش
هرچه باشد در سرِ جای ِ خودش
شعر یعنی مـرهمـی بر زخـم ها
شعر یعنی چاره ی ِ این اخـم ها
شعـر بایـد جان ببخشـد هر که را
شوری از ایمان ببخشد هر که را
گر کنــد آشفـتـه ما را، شعر نیست
گر نگیرد دست ِ ما را، شعر نیست
شاعـری یعنی طبیـب ِ دل شـدن
با صـداقت نیـز هم منـزل شـدن
شعــر یعنی پاکـی از آلـودگی
تـا شـوی همـراه بـا آسـودگـی
شاعـری یعنی بیـا درمان کنیــم
زندگی را بهـر ِ هم آسان کنیــم
محمد رضا لطفی
بگذریم، اکنون به من تکلیف شد
تا کنم تعریف ِ نو از شاعری
دور از تعبیـرهای ِ ظاهری
هرچه الهامی است، عین ِ شعر نیست
صبـر کُـن تا با تو گـویـم شعر چیست
شعر در تعریف ِ من یعنی شعور
شعر یعنی موجی از دریای ِ نور
شعـر یعنی زندگی در لحظه ها
شادی و سرزندگی در لحظه ها
شعر یعنی کشف ِ انسان ِ غریب
خط کشیـدن دور ِ سودا و فریب
شعـر یعنی زنـدگـی پـیکار نیست
شعر یعنی روزِ روشن تار نیست
شعـر یعنی حـق ندارد هیـچ کس
زندگی را بهر ِ خود سازد قفس
شعر مفهـوم ِ قشنگـی از خداست
کاملن از ناله - زاری ها جداست
شعر می گوید خدا بخشنده است
ارتبـاط ِ خوب ِ او با بنــده است
شعـر بایـد جان بگیــرد از شعـور
از شعار و از دورنگی ها به دور
شعـر شـادی را فراهــم می کند
هر کسی را فارغ از غم می کند
شعردر معنا همان سازندگی است مانـع ِ افسـردگی در زندگی است
آشنایی با عـروض و قافیـه است!؟ معتـقد هستنـد جمعـی کافی است!
صنعت و آرایه و وزنی وزین!
در کنـار ِ چنـد مـورد همچنـین!
داد و فــریادی به راه انداختـن!
نیست راه ِ شعرِ خوبی ساختن
شعــر یعنی ابتــکاری در عمل
تلخ را شیرین نمایی چون عسل
شعر یعنی از قضاوت دور باش
همـسفر در سرزمیـن ِ نور باش
هرکه باشـد در سرِ جای ِ خودش
هرچه باشد در سرِ جای ِ خودش
شعر یعنی مـرهمـی بر زخـم ها
شعر یعنی چاره ی ِ این اخـم ها
شعـر بایـد جان ببخشـد هر که را
شوری از ایمان ببخشد هر که را
گر کنــد آشفـتـه ما را، شعر نیست
گر نگیرد دست ِ ما را، شعر نیست
شاعـری یعنی طبیـب ِ دل شـدن
با صـداقت نیـز هم منـزل شـدن
شعــر یعنی پاکـی از آلـودگی
تـا شـوی همـراه بـا آسـودگـی
شاعـری یعنی بیـا درمان کنیــم
زندگی را بهـر ِ هم آسان کنیــم
محمد رضا لطفی
- ۵.۳k
- ۲۱ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط