من کام نمیخواهم

من کام نمی‌خواهم
از لعلِ لبت جانا
من جامِ تو می‌خواهم
بِستان همه جانم را

گفتی مرو آن راهی
کآن را نتوان رفتن
ایمان به ره‌ات شاها
صد کرد توانم را

خواهی به صلیبم کش
هر چند که می‌خواهی
من بنده فرو مانم
بردوز دهانم را

هیچم نتوان گفتن
پیش رخِ پنهانت
این عشق هیولایی
بلعیده زبانم را

بی حُسن در این زندان
قحطی زده چاهم را
بشنو شه باران‌ها
اندوهِ کلانم را

از گرگِ برادرها
خون شد دل کنعانم
از مصرِ زلیخا پُرس
تعبیرِ جهانم را

اندوه تو را خوردن
یعنی مِی و چرخیدن
من دُور تو گردم بین
این دُردکشانم را
---------------------------------------------------
تحلیل بند به بند:
شاعر در آغاز عشق جسمانی را نفی می‌کند («کام نمی‌خواهم») و به‌دنبال عشقی روحانی است. «لعل لب» نماد زیبایی ظاهری است، اما او رضایت مادی نمی‌خواهد، بلکه «جامِ تو» — یعنی شراب حضور و وصال معنوی — را طلب می‌کند.
در پایان، با لحنی تسلیم‌آمیز می‌گوید: «بِستان همه جانم را»؛ یعنی آماده است همه هستی خود را در راه عشق فدا کند.
ــــــــــــــ
خطاب به معشوق است که هشدار داده «راه من دشوار است»، اما عاشق می‌گوید ایمان به تو، توان مرا صدچندان کرد.
این بند بازتاب باور عارفانه‌ی «هر که در این راه بیفتد اگرچه پای ندارد، به مدد عشق راه می‌رود» است.
ــــــــــــــ
زبان کاملاً تسلیم و عاشقانه است. صلیب نماد رنج است و شاعر آماده‌ی قربانی شدن در راه عشق است.
«بردوز دهانم را» اشاره به خاموشی عارف است: «آن‌جا که سخن درنمی‌گنجد، سکوت بهترین عبادت است».
ــــــــــــــ
وقتی معشوق در حجاب است، عاشق از شدت حضور و هیبتِ عشق، نمی‌تواند سخن بگوید.
ترکیب «عشق هیولایی» بسیار بدیع است — عشقی که چون موجودی عظیم و مهیب، زبان عاشق را می‌بلعد. این اشاره دارد به ناتوانی زبان از بیان تجربه‌ی وحدت و شور عشق.
ــــــــــــــ
اینجا زندان به دنیا یا به فراق تعبیر می‌شود. شاعر در «زندان بی‌حُسن» گرفتار است، یعنی در جهانی تهی از جمال مطلوب.
دعوت «بشنو شه باران‌ها» بیان طلب باران رحمت و حضور است تا اندوه عشق را بشوید.
ــــــــــــــ
ارجاعی زیبا به داستان یوسف دارد. «گرگ برادرها» نماد حسادت و ظلم اطرافیان است، و «دل کنعان» اشاره به پدر (یعقوب) و اندوه از فراق یوسف دارد.
در مصرِ زلیخا (جای وصال و آشکار شدن جمال) تعبیرِ رؤیای جهانِ شاعر تحقق می‌یابد. این بند اوج عرفان تمثیلی شعر است.
ــــــــــــــ
در پایان، عاشق به فنا رسیده است. اندوه عشق برای او نه غم، بلکه شرابِ شور و سماع است.
او به حالت «گردش عاشقانه» یا همان چرخ صوفیانه اشاره می‌کند، که در آن سالک حول محور حق می‌گردد. «دُردکشان» یعنی آنانی که ته‌مانده‌ی شراب عشق را می‌نوشند؛ شاعر خود را یکی از آنان می‌داند، در حالی که هنوز از حضور محبوب سرمست است.
................
-غزل ششم کتاب این عشق هیولایی از محسن چاوُشی
دیدگاه ها (۰)

مدرسه‌های بی‌پناهدخترکان بی‌گناه... دریده شد گلوی نی‌زنانِ ع...

عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود...

به نام خدا

وفاداری به وطن، عهدی است ناگسستنی؛ اما پایبندی به حکومت، مشر...

💏👓 ℒ♡ⓥℯॐ♥♜♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ز دوری تا بکی، ما را چنین مه...

نمی خواهم رمانتیک باشم یا با حرف ارام کردن را در حرف هایم بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط