اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "28"
"ویو جئون آنجلینا"
امروز...
روز مراسم عقد و عروسی مون بود..
با صدای تق تق آروم در چشمهامو باز کردم
چند ثانیه طول کشید تا کامل به خودم بیام
نگاهم به سقف اتاق بود بعد یهو یادم اومد امروز روز عقدمه...
نفسم آروم بیرون اومد:
«آنجلینا؟»
صدای مامان از پشت در اومد:
«بیداری دخترم؟»
«آره مامان...»
در باز شد مامان با لبخند وارد اتاق شد:
«صبح بخیر عروس خانوم..»
لبخند کمرنگی زدم:
«صبح بخیر.»
کنارم نشست دستش رو روی موهام کشید:
«استرس داری؟»
چند لحظه فکر کردم:
«نمیدونم...»
«ذوق؟»
«اونم نه...»
ذوقه چی مثلا..
مامان خندید:
«همهی عروسا همینن.»
بعید میدونستم..
" • • • • • • • • • • • "
بعد از دوش گرفتن و خوردن یه صبحونهی سبک...
همهی خونه مثل کندوی عسل شده بود...
یکی وسایل جمع میکرد، یکی تلفنی حرف میزد، یکی دنبال کیف و کفش میگشت..
جینا از همون اول صبح قربون صدقهی شکمش میرفت..
لارا هم هی بهش میگفت:
«اول خودتو آماده کن بعد برو با نینی حرف بزن.»
صدای خندهشون کل خونه رو پر کرده بود...
داداشا هم که اصلا انگار نیم خواب بودن..
تقریباً ساعت نه صبح...
صدای زنگ آیفون اومد
جونگکوک رفت در رو باز کنه چند ثانیه بعد صدای خودش اومد:
«خواهر... داماد اومده.»
من ریدم تو داماد..
الان مثلا کوک باید عر بزنه که خواهرم داره میره..
هعی عجب زمونه ای شده..
لبمو جمع کردم
مامان گفت:
«بدو دخترم.»
«الان میام.»
کیف کوچیکم رو برداشتم و از پلهها پایین رفتم...
همه توی پذیرایی بودن
جیمین کنار بابا ایستاده بود
یه کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود
موهاش مرتب...
ساعت نقرهایش دور مچش بسته شده بود
همین که نگاهمون به هم افتاد...
لبخند خیلی کوچیکی زد:
«صبح بخیر خانوم طراح لباس..»
کوفتتتتت مرضضضضضض مثل ادم صبح بخیر بگو خب..
«صبح بخیر.»
مامان گفت:
«پسرم، زحمت دخترمو میکشی.»
مامان من زحمتم اخه؟..
«زحمتی نیست خاله.»
بعد خیلی محترمانه رو به بابام گفت:
«اول میبریمش مزون تا آماده بشه، بعد هم عکاسی و فیلمبرداری انجام میشه نگران نباشید.»
چه با ادب..
همیشه اینجوری میخواد رفتار کنه؟.. فک نکنم..
بابا سری تکون داد:
«مواظبش باش.»
جیمین گفت:
«مواظب دخترم هستم از امروز...»
چند دقیقه بعد...
از خونه خارج شدیم مثل همیشه اول در ماشین رو برام باز کرد صبر کرد تا سوار بشم..
بعد خودش سوار شد و شروع به رانندگی کرد
برخلاف همیشه...
امروز سکوت بینمون سنگین نبود..
شاید یکم گرم بود..
آروم پرسید:
«صبحونه خوردی؟»
«آره،تو خوردی؟»
«خوبه اره..»
چند دقیقه بعد دوباره گفت:
«خوابیدی دیشب؟»
«بد نبود تو چی؟»
لبخند زد:
«پس امروز کمتر خسته میشی.. منم مثل تو..»
" • • • • • • • • • • "
اول به سالن مخصوص آماده شدن عروس رفتیم..
از همون لحظهای که وارد شدم...
سه نفر به استقبالم اومدن، میکاپ آرتیست، آرایشگر مو، و استایلیست لباس همه چیز از قبل هماهنگ شده بود
جیمین فقط کیفم رو بهم داد و گفت:
«هرچقدر زمان لازم داشتی، عجله نکن.»
مرتیکه گاو یه جوری حرف میزنه ادم حس امنیت میگیره..
سر تکون دادم:
«باشه.»
و رفت..
" • • • • • • • • • • "
تقریباً سه ساعت بعد... بالاخره آماده شدم...
وقتی از اتاق بیرون اومدم...
جیمین کنار پنجره ایستاده بود پشتش به من بود یکی از اعضای گروه فیلمبرداری صداش زد:
«آقای پارک...»
برگشت همین که نگاهم کرد برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد فقط نگام میکرد..
انگار یادش رفته بود نفس بکشه
فیلمبردار با خنده گفت:
«آقا داماد...»
جیمین خیلی آروم پلک زد:
«بله؟»
«فکر کنم عروس خانوم رو پسندیدین..»
همه خندیدن جیمین نگاهش رو ازم برنداشت..
خیلی آروم گفت:
«بیشتر از چیزی که فکر میکردم..»
نمیدونستم چرا ولی گونههام داغ شد نگاهمو ازش گرفتم...
بعد از چند دقیقه...
وارد باغ عکاسی شدیم..
هوا خیلی خوب بود..
عکاس گفت:
«اول چند تا عکس دونفره میگیریم.»
من و جیمین کنار هم ایستادیم بینمون تقریباً نیم متر فاصله بود...
عکاس اخم کرد.
«نه نه، این فاصله برای دو نفر غریبهست..»
جیمین خیلی آروم نگام کرد اجازه خواستن توی نگاهش کاملاً مشخص بود بدون اینکه حرفی بزنه فقط منتظر موند چند ثانیه نگاهش کردم بعد خیلی آروم سر تکون دادم همون لحظه دستش با احتیاط روی کمرم نشست نه محکم... نه صمیمی فقط... برای ژست عکس..
گرمای دستش از روی پارچهی لباس هم حس میشد
نمیدونستم چرا...
اما ضربان قلبم یکم تندتر شد...
عکاس ذوق کرد:
«عالیه همینجوری»
چند تا عکس گرفته شد...
بعد گفت:
«خانوم یه کم به داماد نگاه کنین.»
ادامه در کامنت،
پارت "28"
"ویو جئون آنجلینا"
امروز...
روز مراسم عقد و عروسی مون بود..
با صدای تق تق آروم در چشمهامو باز کردم
چند ثانیه طول کشید تا کامل به خودم بیام
نگاهم به سقف اتاق بود بعد یهو یادم اومد امروز روز عقدمه...
نفسم آروم بیرون اومد:
«آنجلینا؟»
صدای مامان از پشت در اومد:
«بیداری دخترم؟»
«آره مامان...»
در باز شد مامان با لبخند وارد اتاق شد:
«صبح بخیر عروس خانوم..»
لبخند کمرنگی زدم:
«صبح بخیر.»
کنارم نشست دستش رو روی موهام کشید:
«استرس داری؟»
چند لحظه فکر کردم:
«نمیدونم...»
«ذوق؟»
«اونم نه...»
ذوقه چی مثلا..
مامان خندید:
«همهی عروسا همینن.»
بعید میدونستم..
" • • • • • • • • • • • "
بعد از دوش گرفتن و خوردن یه صبحونهی سبک...
همهی خونه مثل کندوی عسل شده بود...
یکی وسایل جمع میکرد، یکی تلفنی حرف میزد، یکی دنبال کیف و کفش میگشت..
جینا از همون اول صبح قربون صدقهی شکمش میرفت..
لارا هم هی بهش میگفت:
«اول خودتو آماده کن بعد برو با نینی حرف بزن.»
صدای خندهشون کل خونه رو پر کرده بود...
داداشا هم که اصلا انگار نیم خواب بودن..
تقریباً ساعت نه صبح...
صدای زنگ آیفون اومد
جونگکوک رفت در رو باز کنه چند ثانیه بعد صدای خودش اومد:
«خواهر... داماد اومده.»
من ریدم تو داماد..
الان مثلا کوک باید عر بزنه که خواهرم داره میره..
هعی عجب زمونه ای شده..
لبمو جمع کردم
مامان گفت:
«بدو دخترم.»
«الان میام.»
کیف کوچیکم رو برداشتم و از پلهها پایین رفتم...
همه توی پذیرایی بودن
جیمین کنار بابا ایستاده بود
یه کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود
موهاش مرتب...
ساعت نقرهایش دور مچش بسته شده بود
همین که نگاهمون به هم افتاد...
لبخند خیلی کوچیکی زد:
«صبح بخیر خانوم طراح لباس..»
کوفتتتتت مرضضضضضض مثل ادم صبح بخیر بگو خب..
«صبح بخیر.»
مامان گفت:
«پسرم، زحمت دخترمو میکشی.»
مامان من زحمتم اخه؟..
«زحمتی نیست خاله.»
بعد خیلی محترمانه رو به بابام گفت:
«اول میبریمش مزون تا آماده بشه، بعد هم عکاسی و فیلمبرداری انجام میشه نگران نباشید.»
چه با ادب..
همیشه اینجوری میخواد رفتار کنه؟.. فک نکنم..
بابا سری تکون داد:
«مواظبش باش.»
جیمین گفت:
«مواظب دخترم هستم از امروز...»
چند دقیقه بعد...
از خونه خارج شدیم مثل همیشه اول در ماشین رو برام باز کرد صبر کرد تا سوار بشم..
بعد خودش سوار شد و شروع به رانندگی کرد
برخلاف همیشه...
امروز سکوت بینمون سنگین نبود..
شاید یکم گرم بود..
آروم پرسید:
«صبحونه خوردی؟»
«آره،تو خوردی؟»
«خوبه اره..»
چند دقیقه بعد دوباره گفت:
«خوابیدی دیشب؟»
«بد نبود تو چی؟»
لبخند زد:
«پس امروز کمتر خسته میشی.. منم مثل تو..»
" • • • • • • • • • • "
اول به سالن مخصوص آماده شدن عروس رفتیم..
از همون لحظهای که وارد شدم...
سه نفر به استقبالم اومدن، میکاپ آرتیست، آرایشگر مو، و استایلیست لباس همه چیز از قبل هماهنگ شده بود
جیمین فقط کیفم رو بهم داد و گفت:
«هرچقدر زمان لازم داشتی، عجله نکن.»
مرتیکه گاو یه جوری حرف میزنه ادم حس امنیت میگیره..
سر تکون دادم:
«باشه.»
و رفت..
" • • • • • • • • • • "
تقریباً سه ساعت بعد... بالاخره آماده شدم...
وقتی از اتاق بیرون اومدم...
جیمین کنار پنجره ایستاده بود پشتش به من بود یکی از اعضای گروه فیلمبرداری صداش زد:
«آقای پارک...»
برگشت همین که نگاهم کرد برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد فقط نگام میکرد..
انگار یادش رفته بود نفس بکشه
فیلمبردار با خنده گفت:
«آقا داماد...»
جیمین خیلی آروم پلک زد:
«بله؟»
«فکر کنم عروس خانوم رو پسندیدین..»
همه خندیدن جیمین نگاهش رو ازم برنداشت..
خیلی آروم گفت:
«بیشتر از چیزی که فکر میکردم..»
نمیدونستم چرا ولی گونههام داغ شد نگاهمو ازش گرفتم...
بعد از چند دقیقه...
وارد باغ عکاسی شدیم..
هوا خیلی خوب بود..
عکاس گفت:
«اول چند تا عکس دونفره میگیریم.»
من و جیمین کنار هم ایستادیم بینمون تقریباً نیم متر فاصله بود...
عکاس اخم کرد.
«نه نه، این فاصله برای دو نفر غریبهست..»
جیمین خیلی آروم نگام کرد اجازه خواستن توی نگاهش کاملاً مشخص بود بدون اینکه حرفی بزنه فقط منتظر موند چند ثانیه نگاهش کردم بعد خیلی آروم سر تکون دادم همون لحظه دستش با احتیاط روی کمرم نشست نه محکم... نه صمیمی فقط... برای ژست عکس..
گرمای دستش از روی پارچهی لباس هم حس میشد
نمیدونستم چرا...
اما ضربان قلبم یکم تندتر شد...
عکاس ذوق کرد:
«عالیه همینجوری»
چند تا عکس گرفته شد...
بعد گفت:
«خانوم یه کم به داماد نگاه کنین.»
ادامه در کامنت،
- ۳.۴k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط