اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "29"
"ویو جئون آنجلینا"
" • • • • • • • • • "
بعد از تموم شدن عکسا و فیلم گرفتنا
دیگه رفتیم اتاقه پرو تالار..
جیمین یکمی نشست و بعد رفت توی تالار..
مهمون ها اومده بودن..
و طبیعیتا باید میرفت..
منم یکمی استرس داشتم..
جینا و لارا و پایین بودن و نیومدن بالا.. بیشعورا..
ولی توی گروه مون زر زر حرف میزدن..
تا زمانی که بابا وارد اتاق شد..
باهام حرف زد..
از قبول کردنش..
منم گوش میدادم..
بغض صداش حالمو بد میکرد اما چاره ای نبود..
اخرشم دستمو گرفت و اروم از پله های تالار پایین رفتیم..
وقتی به جایگاه رسیدیم...
بابا چند ثانیه مکث کرد.
بعد دستم رو گرفت.
نگاهش کمی خیس شده بود.
آروم...
دستم رو داخل دست جیمین گذاشت.
«مواظبش باش.»
جیمین بدون کوچکترین مکث جواب داد:
«با تمام وجود.»
بابا فقط سری تکون داد.
برگشت...
و داداشا هم با بغض نگام میکردن..
بعد از اینکه خطبه تموم شد...
نفسمو آروم بیرون دادم...
یعنی...
تموم شد؟
من واقعاً زن این مرد شدم؟
انگشتمو نگاه کردم حلقه دورش برق میزد...
همه داشتن دست میزدن صدای خنده، تبریک، سوت...
همه توی سالن پیچیده بود ولی انگار من هیچکدومشونو درست نمیشنیدم هنوز مغزم داشت هضم میکرد که چه اتفاقی افتاده..
همون موقع...
جیمین یه قدم سمتم اومد به خاطر اختلاف قدمون مجبور شد خم بشه
آروم طوری که فقط خودم صداشو بشنوم، کنار گوشم گفت:
«تبریک میگم... خانوم پارک.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم بعد چشمام گرد شد:
«چی گفتی؟»
لبخند خیلی آرومی گوشه لبش نشست:
«خانوم پارک.»
کوفتتتتت مرضضضضض خدایا دیوونه میشم از دست این..
اخمام رفت تو هم:
«مرض...»
یه خنده کوتاه کرد:
«واقعیتو گفتم.»
گوه خوردی که گفتی..
آروم با آرنجم زدم به بازوش:
«رو اعصابی...»
«میدونم.»
«مردک پررو...»
«هوم...»
«اعصابمو خورد میکنی.»
«بازم میدونم.»
خدایا...
این چرا انقدر آرومه؟
یه ذره حرص بخوره نمیمیره که...
هنوز داشتم زیر لب غرغر میکردم که صدای یکی از مهمونا بلند شد:
«بوس... بوس...»
بعد یکی دیگه گفت:
«عروس دامادو معطل نکن.»
وایییی زر نزنینننن..
یهو کل سالن همراهشون شد:
«بوس... بوس... بوس...»
نه نه نه.. خدایا
صورتم داغ شد خیلی داغ انگار یکی بخاری روشن کرده بود کنار صورتم سرمو پایین انداختم.
ای خدا...
الانم باید؟ حس کردم جیمین خیلی آروم یه نفس کشید وقتی سرمو بلند کردم داشت نگام میکرد این بار چشمهای خودش هم آروم نبود انگار اونم استرس داشت یه قدم دیگه جلو اومد...
دوباره خم شد.
اونقدر نزدیک...
که نفسهای گرمش به صورتم میخورد.
نفسم بیاختیار بند اومد.
خدایا...
چرا انقدر نزدیکه؟
فاصله بین صورتمون...
هر لحظه کمتر میشد قلبم داشت از سینهم بیرون میزد
کف دستام خیس عرق شده بود
لبام خشک شده بودن
حتی نفس کشیدنم سخت شده بود اونقدر نزدیک شده بود...
که نفس گرمش به گونهم میخورد..
بیاختیار نگاهم افتاد روی لبهاش...
بعد سریع دوباره به چشمهاش نگاه کردم
خودمم نفهمیدم چرا...
ولی پلکهام آروم روی هم افتاد..
و لحظهی بعد...
فقط گرمای یه بوسهی کوتاه و آروم رو حس کردم
نه طولانی بود... نه عجولانه... فقط یه بوسهی نرم..
اونقدر کوتاه که وقتی ازم فاصله گرفت...
چند ثانیه طول کشید بفهمم تموم شده آروم چشمامو باز کردم اولین چیزی که دیدم لبخند محوش بود..
قلبم هنوز دیوونهوار میزد...
روم نبود تو چشاش نگاه کنم..
خودشم انگار یکم نفسش سنگین شده بود آروم، فقط برای اینکه خودم بشنوم، گفت:
«الان دیگه هرچی فحش داری، قانونیه.»
چشمام گرد شد:
«خاک تو سرت...»
خندید:
«بازم ادامه بده.»
«الهی اعصابت خورد بشه.»
«بعیده..»
«مردک ایکبیری...»
«بله خانوم پارک؟»
یه نفس عمیق کشیدم:
«یه بار دیگه خانوم پارک بگی...»
خم شد، لبخندش پررنگتر شد:
«چی میشه؟»
با حرص زیر لب گفتم:
«همینجا جلوی همه آبروتو میبرم.»
لبخندش فقط عمیقتر شد:
«امتحان کن.»
لعنتی...
چرا هرچی بیشتر حرصش میدادم...
بیشتر لبخند میزد..؟
شرط؟ 250 لایک، 60 بازنشر
پارت "29"
"ویو جئون آنجلینا"
" • • • • • • • • • "
بعد از تموم شدن عکسا و فیلم گرفتنا
دیگه رفتیم اتاقه پرو تالار..
جیمین یکمی نشست و بعد رفت توی تالار..
مهمون ها اومده بودن..
و طبیعیتا باید میرفت..
منم یکمی استرس داشتم..
جینا و لارا و پایین بودن و نیومدن بالا.. بیشعورا..
ولی توی گروه مون زر زر حرف میزدن..
تا زمانی که بابا وارد اتاق شد..
باهام حرف زد..
از قبول کردنش..
منم گوش میدادم..
بغض صداش حالمو بد میکرد اما چاره ای نبود..
اخرشم دستمو گرفت و اروم از پله های تالار پایین رفتیم..
وقتی به جایگاه رسیدیم...
بابا چند ثانیه مکث کرد.
بعد دستم رو گرفت.
نگاهش کمی خیس شده بود.
آروم...
دستم رو داخل دست جیمین گذاشت.
«مواظبش باش.»
جیمین بدون کوچکترین مکث جواب داد:
«با تمام وجود.»
بابا فقط سری تکون داد.
برگشت...
و داداشا هم با بغض نگام میکردن..
بعد از اینکه خطبه تموم شد...
نفسمو آروم بیرون دادم...
یعنی...
تموم شد؟
من واقعاً زن این مرد شدم؟
انگشتمو نگاه کردم حلقه دورش برق میزد...
همه داشتن دست میزدن صدای خنده، تبریک، سوت...
همه توی سالن پیچیده بود ولی انگار من هیچکدومشونو درست نمیشنیدم هنوز مغزم داشت هضم میکرد که چه اتفاقی افتاده..
همون موقع...
جیمین یه قدم سمتم اومد به خاطر اختلاف قدمون مجبور شد خم بشه
آروم طوری که فقط خودم صداشو بشنوم، کنار گوشم گفت:
«تبریک میگم... خانوم پارک.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردم بعد چشمام گرد شد:
«چی گفتی؟»
لبخند خیلی آرومی گوشه لبش نشست:
«خانوم پارک.»
کوفتتتتت مرضضضضض خدایا دیوونه میشم از دست این..
اخمام رفت تو هم:
«مرض...»
یه خنده کوتاه کرد:
«واقعیتو گفتم.»
گوه خوردی که گفتی..
آروم با آرنجم زدم به بازوش:
«رو اعصابی...»
«میدونم.»
«مردک پررو...»
«هوم...»
«اعصابمو خورد میکنی.»
«بازم میدونم.»
خدایا...
این چرا انقدر آرومه؟
یه ذره حرص بخوره نمیمیره که...
هنوز داشتم زیر لب غرغر میکردم که صدای یکی از مهمونا بلند شد:
«بوس... بوس...»
بعد یکی دیگه گفت:
«عروس دامادو معطل نکن.»
وایییی زر نزنینننن..
یهو کل سالن همراهشون شد:
«بوس... بوس... بوس...»
نه نه نه.. خدایا
صورتم داغ شد خیلی داغ انگار یکی بخاری روشن کرده بود کنار صورتم سرمو پایین انداختم.
ای خدا...
الانم باید؟ حس کردم جیمین خیلی آروم یه نفس کشید وقتی سرمو بلند کردم داشت نگام میکرد این بار چشمهای خودش هم آروم نبود انگار اونم استرس داشت یه قدم دیگه جلو اومد...
دوباره خم شد.
اونقدر نزدیک...
که نفسهای گرمش به صورتم میخورد.
نفسم بیاختیار بند اومد.
خدایا...
چرا انقدر نزدیکه؟
فاصله بین صورتمون...
هر لحظه کمتر میشد قلبم داشت از سینهم بیرون میزد
کف دستام خیس عرق شده بود
لبام خشک شده بودن
حتی نفس کشیدنم سخت شده بود اونقدر نزدیک شده بود...
که نفس گرمش به گونهم میخورد..
بیاختیار نگاهم افتاد روی لبهاش...
بعد سریع دوباره به چشمهاش نگاه کردم
خودمم نفهمیدم چرا...
ولی پلکهام آروم روی هم افتاد..
و لحظهی بعد...
فقط گرمای یه بوسهی کوتاه و آروم رو حس کردم
نه طولانی بود... نه عجولانه... فقط یه بوسهی نرم..
اونقدر کوتاه که وقتی ازم فاصله گرفت...
چند ثانیه طول کشید بفهمم تموم شده آروم چشمامو باز کردم اولین چیزی که دیدم لبخند محوش بود..
قلبم هنوز دیوونهوار میزد...
روم نبود تو چشاش نگاه کنم..
خودشم انگار یکم نفسش سنگین شده بود آروم، فقط برای اینکه خودم بشنوم، گفت:
«الان دیگه هرچی فحش داری، قانونیه.»
چشمام گرد شد:
«خاک تو سرت...»
خندید:
«بازم ادامه بده.»
«الهی اعصابت خورد بشه.»
«بعیده..»
«مردک ایکبیری...»
«بله خانوم پارک؟»
یه نفس عمیق کشیدم:
«یه بار دیگه خانوم پارک بگی...»
خم شد، لبخندش پررنگتر شد:
«چی میشه؟»
با حرص زیر لب گفتم:
«همینجا جلوی همه آبروتو میبرم.»
لبخندش فقط عمیقتر شد:
«امتحان کن.»
لعنتی...
چرا هرچی بیشتر حرصش میدادم...
بیشتر لبخند میزد..؟
شرط؟ 250 لایک، 60 بازنشر
- ۱.۶k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط