می‌خواهم از این خاطره حرف بزنم

می‌خواهم از این خاطره حرف بزنم
حالا ولی خیلی محو است- انگار چیزی نمانده‌است-
خوب، سال‌ها پیش بود، اولین سال‌های بلوغ.

پوستی، انگار یاسمن
آن روز ماه اوت -ماه اوت بود؟-
هنوز فقط می‌توانم چشم‌ها را به خاطر بیاورم: 
آبی، فکر می‌کنم، آبی بودند-
بله، آبی.  
یک آبی کبود

.

از : کنستانتین کاوافی
دیدگاه ها (۱)

کاش سرم را بردارمو برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنمد...

عکسهای زیبا از اهواز در شب

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدندمن هیچ نگفتمزیرا من کمونیست ...

چیزی نمانده ماه میان سکوت فرو میمیردآسمان از ستاره تهی میشود...

عفریته تاریکی نوسنده مرتضی متقیان

پس از ان همه شیطان را مقصر دانستنداما آن لیوان ها توسط تو چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط