آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست ت

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست تنها هنرش «ماندن» بوده است. من در تمام این سال‌ها، هرگز طعمِ «زندگی» را نچشیده‌ام؛ تنها در مدارِ بقا چرخیده‌ام. انگار تمامِ این عمر، نه یک مسیرِ زیستن، که یک دوره‌ی طولانیِ «دوام آوردن» بوده است.
هر صبح که چشم گشودم، پیش از آنکه رویاها مجالِ شکفتن بیابند، زرهِ سردِ مسئولیت و تحمل را به تن کردم. من در میانِ طوفان‌ها فقط خم شدم تا نشکنم، اما فراموش کردم که انسان، تنها برای خم نشدن آفریده نشده؛ بلکه برای ایستادن و شکوفا شدن است. تفاوتِ عمیقی است میانِ «نفس کشیدن» و «زندگی کردن»؛ و من، تنها در ردیفِ اول، آن‌قدر ماهرانه نفس کشیده‌ام که یادم رفته چگونه باید زیست.
حالا، در انتهای این صبوریِ بی‌حاصل، می‌بینم که روحم زیرِ آوارِ آن‌همه دوام آوردن، چقدر بی‌صدا خاکستر شده است. من تمامِ توانم را صرفِ عبور از لحظه‌ها کردم، بی‌آنکه بدانم در کدامِ این لحظه‌ها، خودم را جا گذاشته‌ام.
دیدگاه ها (۱)

کدوم رو انتخاب میکنی؟

​خوب بودن، در این روزگار، به بهایِ سنگینی تمام می‌شود؛ به به...

آینه‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال‌...

درست در همان لحظه‌ای که تمامِ جهان بر شانه‌هایت آوار می‌شود ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط