معنے وفـــاے سگ را وقتے فہمیدم کہ شـــبــے میان ســـــگ ه

معنے وفـــاے سگ را وقتے فہمیدم کہ شـــبــے میان ســـــگ هاے گلہ خوابـیدمـ بےآنکہ خدشہ اے بہ من وارد شـــود
چہ شب هایے از عمرم را میان باوفایان شہر خوابیدم و مـــــرا دریـــــدند
بےخبر از آنکہ همہ شان گـــــرگ صفت اند,,,
دیدگاه ها (۱)

تغییر نگاه به زندگی باید از ذهن شروع شود،یادمان باشد... سنگه...

سیگاری که از اول بد میسوزهتا اخرش طعم بدی میدهاز کشیدنش زجر ...

جسارت میخواهد نزدیک شدن به افکار دختری که روزها…مردانه با زن...

گاهی وقت‌ها بی‌آنکه بخواهم، شروع می‌کنم بلندبلند با بابام حر...

قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش دوم)

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

ای عزیزترین غم من، @agustin نشاید وقتی دیگر باران نمی‌بارد و...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

Crimson Vow🍷❤️‍🔥/قسم خونینPART: oneویو الیزابت همه چیز از ان...

قصه پانزدهم: امام حسین (ع) زمینه ها (قسمت دوم)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط