Crimson Vow🍷❤️🔥/قسم خونین
Crimson Vow🍷❤️🔥/قسم خونین
PART: one
ویو الیزابت
همه چیز از ان شب خفناک شروع شد،شبی که همه فکر میکردند بلاخره روزگار روی خوشش را به ان دو جوان نشان داده ولی اشتباه فکر میکردند.
فلشبک(چندماهقبل)
امروز روزی بود که این دو نوگل عاشق قرار بود بهم برسند و تا ابد کنار هم زندگی کنند هر دوی انها خوشحال بودند خیلی خوشحال درحدی که اگر بال داشتند پرواز میکردند.
همانطور که در میان جمعیت ایستاده بودند.
دستهایشان را در هم گره کرده بودند؛ انگار میخواستند با این فشارِ ساده به دنیا ثابت کنند که از هم جدا نخواهند شد.
صدای خندههایشان در میان موسیقی، تنها صدایی بود که برای نیکی معنا داشت. او در چشمهای او، تمام آیندهای را میدید که تا همین لحظه پیش، فکر میکرد به دست آوردنش غیرممکن است. بوی عطر ملایم او، با بوی گلهای تازه در هم آمیخته بود و تمام دنیا در آن لحظه تنها در دایرهی بازوهای او خلاصه میشد.
نیکی دست هایش را دور بازوی تهیونگ حلقه کرد و باهم به سمت عاقد رفتن وقتی رسیدند عاقد رو به انها کرد و گفت:هر دوی شما باید متنی که اماده کردهاید را بخوانید.
اول از همه تهیونگ با نگاه خیرهاش ولی با عشق به نیکی نگاه میکرد و باصدای ارام و رسا گفت:
««قانونِ من، تو هستی. من [کیمتهیونگ]، تو را به عنوان تنها همسفر در این مسیرِ تاریک میپذیرم. فرقی نمیکند چه اتفاقی بیفتد یا چه کسی مقابل ما بایستد؛ از این لحظه، ما یکی هستیم. پیمانِ ما، فراتر از کلمات و بر تارکِ بقاست. تو، مال منی.»
نیکی فقط یک لبخندِ بیصدا، تقریباً نامرئی، روی لبهایش نشست. بدون انکه لرزشی در صدایش باشد، گفت:
«پذیرفتهام. پس در این تاریکی، مرا در کنار خودت نگه دار. از این لحظه، من هم مالِ تو هستم.»
بعدازان انگشترهایشان رو در دست های همدیگر کردند و عاقد گفت:از این لحظه به بعد من شمارا زن و شوهر علام میکنم
مهمان ها یکی یکی بلند شدند و دست زد و شادی کردند .
PART: one
ویو الیزابت
همه چیز از ان شب خفناک شروع شد،شبی که همه فکر میکردند بلاخره روزگار روی خوشش را به ان دو جوان نشان داده ولی اشتباه فکر میکردند.
فلشبک(چندماهقبل)
امروز روزی بود که این دو نوگل عاشق قرار بود بهم برسند و تا ابد کنار هم زندگی کنند هر دوی انها خوشحال بودند خیلی خوشحال درحدی که اگر بال داشتند پرواز میکردند.
همانطور که در میان جمعیت ایستاده بودند.
دستهایشان را در هم گره کرده بودند؛ انگار میخواستند با این فشارِ ساده به دنیا ثابت کنند که از هم جدا نخواهند شد.
صدای خندههایشان در میان موسیقی، تنها صدایی بود که برای نیکی معنا داشت. او در چشمهای او، تمام آیندهای را میدید که تا همین لحظه پیش، فکر میکرد به دست آوردنش غیرممکن است. بوی عطر ملایم او، با بوی گلهای تازه در هم آمیخته بود و تمام دنیا در آن لحظه تنها در دایرهی بازوهای او خلاصه میشد.
نیکی دست هایش را دور بازوی تهیونگ حلقه کرد و باهم به سمت عاقد رفتن وقتی رسیدند عاقد رو به انها کرد و گفت:هر دوی شما باید متنی که اماده کردهاید را بخوانید.
اول از همه تهیونگ با نگاه خیرهاش ولی با عشق به نیکی نگاه میکرد و باصدای ارام و رسا گفت:
««قانونِ من، تو هستی. من [کیمتهیونگ]، تو را به عنوان تنها همسفر در این مسیرِ تاریک میپذیرم. فرقی نمیکند چه اتفاقی بیفتد یا چه کسی مقابل ما بایستد؛ از این لحظه، ما یکی هستیم. پیمانِ ما، فراتر از کلمات و بر تارکِ بقاست. تو، مال منی.»
نیکی فقط یک لبخندِ بیصدا، تقریباً نامرئی، روی لبهایش نشست. بدون انکه لرزشی در صدایش باشد، گفت:
«پذیرفتهام. پس در این تاریکی، مرا در کنار خودت نگه دار. از این لحظه، من هم مالِ تو هستم.»
بعدازان انگشترهایشان رو در دست های همدیگر کردند و عاقد گفت:از این لحظه به بعد من شمارا زن و شوهر علام میکنم
مهمان ها یکی یکی بلند شدند و دست زد و شادی کردند .
- ۹۱۷
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط