نمیدانم چرا چند وقــــتی است دیگر نه می خندم نه

نمیدانم چرا چند وقــــتی است دیگر نه می خندم نه
گریـــــه میکنم از دیدن هیچ کس خوشحال نمی شوم
دیــــــگر حتی مهربان هم نیستم همه ی اینها به کنار
نمیدانم چرا کسی سراغم را نمی گیرد ۰۰۰
تنــــــــهایی کلافه ام کرده است ۰۰۰
اهان! !یادم امد ۰۰
دیگر کارشان گیرنیست ۰۰۰هه
دیدگاه ها (۳)

اهووووووووووووم

یکی بود که من بودمیکی نبود که تو بودییکی بود که دلش یکرنگ بو...

ﭘــــﺮﻭﺭﺩﮔــﺎﺭﺍ ." . . . ﺍﮔـــﺮ ﺑـــﺎﻋــــﺚ " ﺁﺯﺭﺩﮔـــــﯽِ "...

کاش می شد..که کسی می امد..باور تیره ی ما را می شست!!وبه ما م...

گاهی شب‌ها طولانی‌تر از همیشه می‌شوند…نه به خاطر تاریکی، بلک...

اب گرم بدنم را نوازش می‌کرد ، دیگر جایی نمانده که او ندیده ب...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط