گاهی شب‌ها طولانی‌تر از همیشه می‌شوند…

گاهی شب‌ها طولانی‌تر از همیشه می‌شوند…
نه به خاطر تاریکی، بلکه به خاطر فکرهایی که نمی‌گذارند چشم‌هایت آرام بگیرند.
می‌نشینی و به گذشته نگاه می‌کنی؛ به آدم‌هایی که یک روز تمام دنیایت بودند و حالا فقط چند خاطره‌ی دور از آن‌ها مانده است.

عجیب است…
آدم به نبودن بعضی‌ها عادت نمی‌کند، فقط یاد می‌گیرد کمتر حرف بزند. یاد می‌گیرد وقتی دلش گرفت، چیزی نگوید. یاد می‌گیرد لبخند بزند تا کسی نفهمد درونش چه خبر است.

بعضی دردها آن‌قدر آرام می‌آیند که کسی متوجه‌شان نمی‌شود.
نه صدایی دارند، نه نشانی… فقط هر روز کمی از شوق آدم کم می‌کنند.
همان آدمی که قبلاً با کوچک‌ترین چیزها خوشحال می‌شد، یک روز می‌بیند که دیگر هیچ چیزی مثل قبل خوشحالش نمی‌کند.

گاهی دلت برای کسی تنگ می‌شود که دیگر نمی‌توانی به او برگردی.
نه چون دوستش نداری، نه چون فراموشش کرده‌ای…
فقط چون بعضی فاصله‌ها با قدم زدن کوتاه نمی‌شوند، با گذشت زمان هم از بین نمی‌روند.

تلخ‌ترین قسمت ماجرا این است که باید وانمود کنی خوب هستی؛
باید جواب بدهی «خوبم» وقتی هزاران حرف نگفته در دلت مانده.
باید ادامه بدهی، حتی وقتی بخشی از وجودت همان‌جا، در یک خاطره، کنار یک آدم، یا در یک روز از گذشته جا مانده است.

شاید آدم‌ها نمی‌میرند وقتی می‌روند…
گاهی فقط درون ما جایی خاموش می‌شوند.
و ما هر بار که از کنار خاطره‌ای رد می‌شویم، دوباره همان درد قدیمی را آرام و بی‌صدا احساس می‌کنیم.

کاش بعضی آدم‌ها می‌دانستند چقدر جای خالی‌شان بزرگ است…
کاش می‌فهمیدند بعضی دل‌ها بعد از رفتنشان دیگر هیچ‌وقت مثل قبل نمی‌شوند.
اما زندگی ادامه دارد…
حتی برای قلب‌هایی که خسته‌اند، برای آدم‌هایی که شکسته‌اند، و برای کسانی که هر شب با هزار فکر به خواب می‌روند و صبح دوباره لبخند می‌زنند؛ فقط چون مجبورند قوی بمانند...
دیدگاه ها (۳۲)

https://wisgoon.com/irene.fakeفالوشه پرنسس؟

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "25" "ویو جئون آنجلینا"بعد...

آدم بعضی‌ها را فراموش نمی‌کند؛ فقط یاد می‌گیرد با دلتنگی‌شان...

گاهی بزرگ‌ترین دلتنگی، برای کسی نیست که دوستش داشتی؛ برای رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط