فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمیکند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد ودل کنم ودردسر شود
ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود
دیدگاه ها (۸)

چشمهای شرقی ات آنروز،خالی ازموج تمنا بوددرسکوت سرد وسنگینت،ر...

خود را برسان، لحظه‌ی افطار شد ای عشق! لب تشنه‌ام و بوسه‌ی ت...

‍ ای کاش یک روز بیایی بگویی مثل آب دوستم داری وقتی خروشان و ...

‍ همین امشب برای خنده هاماناسپند دونه دونه دود میکنم آتشش چش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط