قسمت اول رویا خیس
قسمت اول: رویاي خیس
اون دوشنبه عجیب ترین و افتضاح ترین اول هفته اي بود که کوك
می تونست داشته باشه،حقیقتا سرنوشت همیشه خوب با آدم تا نمی
کنه و شاید این دهه از زندگی اون قرار بود توسط سرنوشت مورد
هدف قرار بگیره؛ این اتفاق لقب هاي مختلفی داره براي مثال از نظر
افراد خوش بین نقطه ي عطف زندگی و از نظر افرادي مثل خود
کوك شروع بد شانسی هاي پیاپی... .
با شنیدن صداي آزار دهنده ي آلارم ساعت که مثل صداي آونگ
توي سرش می پیچید، فهمید که صبح رسیده و باید جاي گرم و
نرمش رو به مقصد مدرسه ترك کنه، البته اگه بشه اسمش رو
مدرسه گذاشت اما کوك در حال حاضر عصبانی تر از هر وقت دیگه
اي بود، از اون مواقع که بی نهایت حرصی هستی اما انقدر خوابت
میاد که حتی نمی تونی چشم هات رو باز کنی پس فقط توي دلت
به عامل عصبانیتت فحش میدي. کوك دست کمی از اون شرایط
نداشت چون تا چند لحظه پیش در حال دیدن خواب بی نظیري بود،
هر چند که الان چیزي از اون به خاطر نداشت و یا حتی نمی
دونست که در مورد چه چیزي بود.
همونطور خواب آلود، بدون اینکه چشم هاش رو باز کنه، روي تختش
غلطی زد تا شاید بتونه ساعت رو پیدا کنه، اما طبق معمول فقط
صداي اون جسم بی مصرف شنیده می شد و خبري از خودش نبود،
آه خرناس مانندي از عصبانیت کشید. اخمی کرد و با صداي گرفته
ي اول صبحش زمزمه کرد:" هر چی، اه!"
نا امید به شکم روي تخت خوابید، پتو که زیرش جمع شده بود رو به
سختی از زیر خودش بیرون کشید و روي خودش انداخت، بالشتش
رو زیر سرش تنظیم کرد و با دست هاش پتو رو محکم به گوش
هاش فشرد، حالا که از دست اون صداي آزار دهنده خلاص شده بود،
زیر لب زمزمه کرد:" بهتر شد."
تمام سعیش رو می کرد تا به صداي ساعت واکنشی نشون نده که
زیر بدنش چیز سختی رو حس کرد؛ کاملا به شکمش و قسمت
پایین تنش فشار می آورد، بالاخره از روي تعجب و شاید کمی ترس
چشم هاش رو باز کرد و روي تخت نشست. پتو رو کمی از دور
خودش پایین کشید و با تردید به پایین نگاه کرد. شوکه با دیدن اون
چیز سخت، نفس بریده اي کشید، بله درسته، جئون جانگ کوك،
پسر نمونه ي مادرش و همینطور شاگرد تاپ و ایده آل مدرسه
ساعت شش صبح، اون هم یک صبح نه چندان معمولی به طرز
فجیعی تحریک شده بود.
کوك فقط مات و مبهوت به پایین زل زده بود، همچین اتفاقی تقریبا
براي کوك غیر ممکن بود، تا حالا چنین تجربه ي چندش و کثیفی
رو نداشت، سعی کرد براي آروم کردن خودش نفس عمیقی بکشه اما
نتونست چون صداي ساعت داشت با اعصاب و روانش بازي می کرد،
چشم هاش رو محکم روي هم فشار داد و تمام تلاشش رو کرد تا با
کمترین حرکت خودش رو به اون جسم نفرین شده برسونه و صداش
رو خفه کنه.
دو طرف عرض پتو رو گرفت و دور کمرش بست، همین که روي دو
زانوش بلند شد، برخورد جسم خیسی رو به رون هاش احساس کرد،
دندون هاش رو محکم روي هم فشار داد و بدون هیچ عکس العملی
سریع ساعت رو برداشت، باتریش رو درآورد و همراه با فحش رکیکی
همزمان دوتاشون رو به طرف دیگه ي اتاق پرتاب کرد.
دوباره روي دوزانوش نشست، پتو رو با تردید از روي خودش کنار زد
اما با صحنه اي که دید فقط تونست به خودش لعنت بفرسته، مگه
چقدر تحریک شده بود که جلوي شلوارش تماما خیس بود؟ حاضربود قسم بخوره که حتی اگه توي خودش دست شویی می کرد هم
انقدر کثیف کاري نمی شد.
پتو رو توي دست هاش گلوله کرد و روي زمین انداخت، همین که
اومد بلند شه، خیسی ملحفه ي زیرش رو حس کرد چون روي
پاهاش و انگشت هاش رو ماده ي خیس و لزجی پوشانده بود.
اون لحظه چشم هاي تیله ایش از فرط تعجب و بدشانسی تغییر سایز
دادن، چون اون حتی ملحفه رو هم خیس کرده بود، تمام تلاشش رو
کرد تا داد نزنه، چون فقط کافی بود مادرش از این ماجرا بویی ببره و
اون موقع خوش بینانه ترین تصورش این بود که پسرش رو در حال
دیدن یک فیلم پورن شکار کرده.
با عصبانیتی که توي صداش بود اما به خوبی مهار شده بود لب زد:
" لعنت به این شانس."
انقدر درمونده شده بود که حتی نمی دونست چه کاري باید انجام
بده، همین که اومد به باعث و بانی این اتفاق ناسزا بگه، دهنش عین
ماهی باز و بسته شد و صدایی در نیومد، چون اون حتی نمی دونست
این اتفاق تقصیر کیه، تقصیر خودش؟ سري به مخالفت تکون داد و
زمزمه کرد:" معلومه که نه، آدم که نمی تونه همینطور الکی خودش رو تحریک کنه.
ادامه دارد...
اون دوشنبه عجیب ترین و افتضاح ترین اول هفته اي بود که کوك
می تونست داشته باشه،حقیقتا سرنوشت همیشه خوب با آدم تا نمی
کنه و شاید این دهه از زندگی اون قرار بود توسط سرنوشت مورد
هدف قرار بگیره؛ این اتفاق لقب هاي مختلفی داره براي مثال از نظر
افراد خوش بین نقطه ي عطف زندگی و از نظر افرادي مثل خود
کوك شروع بد شانسی هاي پیاپی... .
با شنیدن صداي آزار دهنده ي آلارم ساعت که مثل صداي آونگ
توي سرش می پیچید، فهمید که صبح رسیده و باید جاي گرم و
نرمش رو به مقصد مدرسه ترك کنه، البته اگه بشه اسمش رو
مدرسه گذاشت اما کوك در حال حاضر عصبانی تر از هر وقت دیگه
اي بود، از اون مواقع که بی نهایت حرصی هستی اما انقدر خوابت
میاد که حتی نمی تونی چشم هات رو باز کنی پس فقط توي دلت
به عامل عصبانیتت فحش میدي. کوك دست کمی از اون شرایط
نداشت چون تا چند لحظه پیش در حال دیدن خواب بی نظیري بود،
هر چند که الان چیزي از اون به خاطر نداشت و یا حتی نمی
دونست که در مورد چه چیزي بود.
همونطور خواب آلود، بدون اینکه چشم هاش رو باز کنه، روي تختش
غلطی زد تا شاید بتونه ساعت رو پیدا کنه، اما طبق معمول فقط
صداي اون جسم بی مصرف شنیده می شد و خبري از خودش نبود،
آه خرناس مانندي از عصبانیت کشید. اخمی کرد و با صداي گرفته
ي اول صبحش زمزمه کرد:" هر چی، اه!"
نا امید به شکم روي تخت خوابید، پتو که زیرش جمع شده بود رو به
سختی از زیر خودش بیرون کشید و روي خودش انداخت، بالشتش
رو زیر سرش تنظیم کرد و با دست هاش پتو رو محکم به گوش
هاش فشرد، حالا که از دست اون صداي آزار دهنده خلاص شده بود،
زیر لب زمزمه کرد:" بهتر شد."
تمام سعیش رو می کرد تا به صداي ساعت واکنشی نشون نده که
زیر بدنش چیز سختی رو حس کرد؛ کاملا به شکمش و قسمت
پایین تنش فشار می آورد، بالاخره از روي تعجب و شاید کمی ترس
چشم هاش رو باز کرد و روي تخت نشست. پتو رو کمی از دور
خودش پایین کشید و با تردید به پایین نگاه کرد. شوکه با دیدن اون
چیز سخت، نفس بریده اي کشید، بله درسته، جئون جانگ کوك،
پسر نمونه ي مادرش و همینطور شاگرد تاپ و ایده آل مدرسه
ساعت شش صبح، اون هم یک صبح نه چندان معمولی به طرز
فجیعی تحریک شده بود.
کوك فقط مات و مبهوت به پایین زل زده بود، همچین اتفاقی تقریبا
براي کوك غیر ممکن بود، تا حالا چنین تجربه ي چندش و کثیفی
رو نداشت، سعی کرد براي آروم کردن خودش نفس عمیقی بکشه اما
نتونست چون صداي ساعت داشت با اعصاب و روانش بازي می کرد،
چشم هاش رو محکم روي هم فشار داد و تمام تلاشش رو کرد تا با
کمترین حرکت خودش رو به اون جسم نفرین شده برسونه و صداش
رو خفه کنه.
دو طرف عرض پتو رو گرفت و دور کمرش بست، همین که روي دو
زانوش بلند شد، برخورد جسم خیسی رو به رون هاش احساس کرد،
دندون هاش رو محکم روي هم فشار داد و بدون هیچ عکس العملی
سریع ساعت رو برداشت، باتریش رو درآورد و همراه با فحش رکیکی
همزمان دوتاشون رو به طرف دیگه ي اتاق پرتاب کرد.
دوباره روي دوزانوش نشست، پتو رو با تردید از روي خودش کنار زد
اما با صحنه اي که دید فقط تونست به خودش لعنت بفرسته، مگه
چقدر تحریک شده بود که جلوي شلوارش تماما خیس بود؟ حاضربود قسم بخوره که حتی اگه توي خودش دست شویی می کرد هم
انقدر کثیف کاري نمی شد.
پتو رو توي دست هاش گلوله کرد و روي زمین انداخت، همین که
اومد بلند شه، خیسی ملحفه ي زیرش رو حس کرد چون روي
پاهاش و انگشت هاش رو ماده ي خیس و لزجی پوشانده بود.
اون لحظه چشم هاي تیله ایش از فرط تعجب و بدشانسی تغییر سایز
دادن، چون اون حتی ملحفه رو هم خیس کرده بود، تمام تلاشش رو
کرد تا داد نزنه، چون فقط کافی بود مادرش از این ماجرا بویی ببره و
اون موقع خوش بینانه ترین تصورش این بود که پسرش رو در حال
دیدن یک فیلم پورن شکار کرده.
با عصبانیتی که توي صداش بود اما به خوبی مهار شده بود لب زد:
" لعنت به این شانس."
انقدر درمونده شده بود که حتی نمی دونست چه کاري باید انجام
بده، همین که اومد به باعث و بانی این اتفاق ناسزا بگه، دهنش عین
ماهی باز و بسته شد و صدایی در نیومد، چون اون حتی نمی دونست
این اتفاق تقصیر کیه، تقصیر خودش؟ سري به مخالفت تکون داد و
زمزمه کرد:" معلومه که نه، آدم که نمی تونه همینطور الکی خودش رو تحریک کنه.
ادامه دارد...
- ۱۷۶
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط