۳
مطلب
۳
دنبالکننده
۲۰
دنبالشده
mirza
مثل هميشه شام گاهی بود
و من بودم روان طن روان
پوست و گوشت دنبال آب و نان
خب من نمیدانم چنین شد یا چنان
پای من لغزید خوردم بر کار
رهنوردی مهربان سویم دوید
دست او زیر بازویم برسید
بیخک گوشم گفت مستی
یاکه علیل
گفتم افتادم نمیدونم دلیل
گفتمش
تخسیر ز گفش یاکه ز پای
دستم بگیر برخیزم ز جای
🥲
تاریخ عضویت:
۱۴۰۴/۰۴/۲۸
مطالب
کالکشن
ها
هیچ دادهای یافت نشد