🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت سیودوم | دوقلو
لانا با دیدن دنیل عقب رفت.
— تو...
دنیل لبخند زد.
— بالاخره حقیقت رو فهمیدی.
لانا با عصبانیت گفت:
— برادرم کجاست؟
دنیل چیزی نگفت.
مادر لانا جلو رفت.
— ولش کن، دنیل!
دنیل خندید.
— پنج سال پیش هم همین رو گفتی.
جونگکوک اسلحهاش رو بالا آورد.
— دنیل، تمومش کن.
دنیل بهش نگاه کرد.
— تو بهتر از همه میدونی نمیتونم.
لانا پرسید:
— برادرم زندهست؟
دنیل آرام گفت:
— آره.
لانا نفس راحتی کشید.
اما دنیل ادامه داد:
— و خیلی نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.
لانا با تعجب گفت:
— کجاست؟
دنیل به سمت جونگکوک نگاه کرد.
— از خودش بپرس.
لانا برگشت سمت جونگکوک.
— یعنی چی؟
جونگکوک ساکت بود.
— جونگکوک؟
دنیل خندید.
— بهش بگو.
جونگکوک با صدای آرام گفت:
— لانا...
— چی رو؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
— من یه چیز مهم رو ازت پنهان کردم.
لانا قلبش فرو ریخت.
— چی؟
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
— برادرت...
مکث کرد.
— پنج ساله با منه.
لانا خشکش زد.
— چی گفتی؟
دنیل لبخند زد.
— حالا فهمیدی چرا ازدواجتون از اول برنامهریزی شده بود؟
لانا به جونگکوک خیره موند.
— تو برادرم رو میشناسی؟
جونگکوک آرام گفت:
— بیشتر از این...
— من ازش محافظت میکردم.
ادامه دارد... 🖤🥀
پارت سیودوم | دوقلو
لانا با دیدن دنیل عقب رفت.
— تو...
دنیل لبخند زد.
— بالاخره حقیقت رو فهمیدی.
لانا با عصبانیت گفت:
— برادرم کجاست؟
دنیل چیزی نگفت.
مادر لانا جلو رفت.
— ولش کن، دنیل!
دنیل خندید.
— پنج سال پیش هم همین رو گفتی.
جونگکوک اسلحهاش رو بالا آورد.
— دنیل، تمومش کن.
دنیل بهش نگاه کرد.
— تو بهتر از همه میدونی نمیتونم.
لانا پرسید:
— برادرم زندهست؟
دنیل آرام گفت:
— آره.
لانا نفس راحتی کشید.
اما دنیل ادامه داد:
— و خیلی نزدیکتر از چیزی که فکر میکنی.
لانا با تعجب گفت:
— کجاست؟
دنیل به سمت جونگکوک نگاه کرد.
— از خودش بپرس.
لانا برگشت سمت جونگکوک.
— یعنی چی؟
جونگکوک ساکت بود.
— جونگکوک؟
دنیل خندید.
— بهش بگو.
جونگکوک با صدای آرام گفت:
— لانا...
— چی رو؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
— من یه چیز مهم رو ازت پنهان کردم.
لانا قلبش فرو ریخت.
— چی؟
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
— برادرت...
مکث کرد.
— پنج ساله با منه.
لانا خشکش زد.
— چی گفتی؟
دنیل لبخند زد.
— حالا فهمیدی چرا ازدواجتون از اول برنامهریزی شده بود؟
لانا به جونگکوک خیره موند.
— تو برادرم رو میشناسی؟
جونگکوک آرام گفت:
— بیشتر از این...
— من ازش محافظت میکردم.
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۳۹۲
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط